
نمیشه، نه اینکه نمیشه، دیگه یه جوری رفته تو خونم، قدیما ایتطوری نبود، کلمه ها کلمه بودن، یه مشتی حروف با واج و صدا و کوفت و زهرمار که وقتی میچرخه تو دهن و از این لپ به اون لپ میشه، وقتی ته حلق قرقره میشه، حتی وقتی با بغض ته گلو هم هم میخوره و میاد بیرون، بازهم کلمه ان، همون یه مشتی حروف برخورده با صدا... ولی الان مزه دارن، بو دارن حتی رنگ، چقدر بیخوده که وقتی داره از دهن اون صاب مرده بیرون میاد، من تنها چیزی که حس میکنم یه لیوان معجون بدبو و بدرنگه که مجبورم بریزم توی چاک روی صورتم، بدتر از اون، قیافه ی روبرومه که منتظر یه عکسلعمله و وقتی ده- پونزده ثانیه میگذره و جوابی برای این معجون زهرماری پیدا نمیشه، من میمونم و یه صورت که انگار ان گرفتی زیر دماغش...
and train rolls on...