
پدرم کوتوال قلعه هاي فتح ناکرده بود:
دريچه ي برج را بست و چراغ را خاموش کرد.
(من چيزي زمزمه مي کردم)
برف پايان ناپذير بود
اما مردمي از کوچه ها به خيابان مي ريختند
که برف
پيراهن گرم برهنگيشان بود.
(من در کنار آتش مي لرزيدم)
پ.ن: شعر بلندي بود يه قسمت کوچيکشو گذاشتم، به اميد روزهاي برفي...
بي پروا از کنارش مي گذرم تقريبا احساسي جز شادي ندارم
شايد جملات کم باشد، گاه واژه ها؛
انگار از قبل مي دانستم که تمام اين حرفها را روزي کسي خواهد شنيد.
سرمستم و سرخوش،همانقدرشاد که يک آدم الکي خوش!!
مثل کسي که بهترين اتفاق در زندگيش افتاده و کسي را ندارد که بگويد
من نه،من کسي را دارم که ناگفتني هايم را مي شنود،
آنقدر به من نزديک،که احساس مي کنم در گوشت و
پوستم رسوخ کرده،روحم که گويي مال اوست.
خودم را يک سره به او مي سپارم تا مبادا از ترس جا گذاشتن پله اي
در زندگي، سقوط کنم.