تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384
متاسفم فعلا تموم شد
1.دوباره مدرسه ها شروع شد از اينکه ديگه تا مدتي امتحان مهمي ندارم خيالم راحته و خوشحالم ولي بيست روز اول اين امتحانات برام انقدر شيرين
بود که مثل برق و باد گذشت و واقعا متوجه گذشتش نشدم، البته فردا آخرين امتحانمه و زيادم نخوندم ولي در هر صورت اميدوارم شما هم امتحاناتتونو
خوب داده باشيد.
2.هميشه به من که ميرسه تموم ميشه حالا ميخواد غذاي شب عروسي باشه يا بليت سينما، اين بار هم که مي خواستم تو کلاسهاي چلچراغ ثبت نام کنم
باز همون جمله رو تحويلم دادند:"متاسفم فعلا تموم شد".
+ نوشته شده در 22:58 توسط آیدین.
شنبه بیست و چهارم دی 1384
ثانیه های کشدار!
این روزهای آخر امتحانات خیلی دیر می گذرد
احساس می کنم در گردونه ی زمان افتادم و همچون ثانیه ها کش می آیم
امیدوارم همه ی آن احساساتی که شنیدم موقتی باشد و همه چیز دوباره
خوب و صحیح شود.
همه چیز عادیست به جز کمی طعم تلخ تجربه و احساس
هوس پرتقال کرده ام،عطر پرتقال مرا به دنیای خیال می برد
به امید روزهای پرتقالی و خالی از ترس.


 

+ نوشته شده در 19:12 توسط آیدین.
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384
و به يک باره لغزش آني مغز...
از ادامه ي اين بازي مي ترسم
همه چيز مثل يک روز معمولي و حتي به جرات مي شه گفت يک روز خيلي معمولي است
ولي قلقکي خفيف در پايين ترين قسمت پشت سرم آزارم مي دهد
انگار فکري سرکوب شده است که مي خواهد راه فراري براي خود باز کند
راه فراري براي ابراز وجود.
و به يک باره لغزش آني مغز...
+ نوشته شده در 23:11 توسط آیدین.
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384
داستانک: "اتفاقي افتاده؟"
-اتفاقي افتاده؟
-نه چيزي نيست فقط کلّه م رو گم کردم
-من مي تونم کمکت کنم؟
-نمي دونم، هر جا رو که فکر کني گشتم
-بهتره خونسرديتو حفظ کني
-آخه چه جوري؟ نگرانم؟ اگه پيدا نشه چي؟
-نگران نباش يه نفس عميق بکش
-دلم مي خواد ولي آخه با کدوم دماغ؟
-راست مي گي يادم نبود
-مي خواي بيا يه نگاه ديگه به اين دور و بر بندازيم
-دلم مي خواد ولي آخه با کدوم چشم؟
-پس بيا اين واکمنو بگيرو يه ذره آهنگ گوش کن تا آروم بشي
-فکر کنم گوشهم هم جا مونده رو کله م
-پس مي خواي با من حرف بزن تا سرت گرم بشه و بهش فکر نکني
-نمي تونم آخه نه دهن دارم واسه حرف زدن و نه سر واسه گرم کردن
-ببخشيد من ديگه کمکي ازم بر نمياد
-مي دونم همه همينو بهم مي گن
.........

هر چقدر فکر مي کنم يادم نمياد طرف چه جوري منو ديد؟
چه جوري حرفامو شنيد و چه جوري باهام حرف زد و اصلاً چه جوري فهميد کله شو گم کرده؟
نمیدونم حالا کجاست ، شاید کلّشو پیدا کرده...

+ نوشته شده در 23:59 توسط آیدین.
سه شنبه بیستم دی 1384
تلخی لحظات خوب
نمی دانم چرا لحظات تلخ همیشه طولانی است ولی لحظات خوب
به سرعت باد می گذرد، انقدر سریع که گاه احساس می کنی هیچ چیز برایت باقی
نمی گذارد جز حسرتی بزرگ، حسرت لحظه های از دست رفته و
 کمی هم امید، امید بازگشت آن لحظات

+ نوشته شده در 18:0 توسط آیدین.
دوشنبه نوزدهم دی 1384
برف داغ
خونه ي قبليمون تقريباً خارج شهر بود و تو ارتفاع ، از پشت پنجره اش تمام شهر ديده مي شد
شهري بزرگ و دود آلود در عين حال دوست داشتني، گاهي هم پرنده اي خيس لب پنجره مي نشست،
پرنده اي که کمتر از من دود شهر رو خورده بود
پشت اين پنجره نه شهري ديده ميشه نه پرنده اي ، فقط گاه گاهي يه يا کريم خسته و دود خورده لب پنجره مي شينه
ولي آدم ترجيح مي ده نگاه ترحم آميزش رو حروم اين موجود چرک و کثيف نکنه
چشمهامون عادت کرده به ديدن اين يا کريم ها و نديدن شهر غبار گرفته و برفی.
پونه گفت "برف".داغ دلم تازه شد منم يه شعر ازولاديمير ماياکوفسکي مي نويسم :
 صداهاي ديگر برخاست:
بردگان بر ويرانه هاي رنج آباد به رقص بر خاستند
مردمي از خانه هاي تاريک سر کشيدند
وبرفي گران شروع کرد.

پدرم کوتوال قلعه هاي فتح ناکرده بود:
دريچه ي برج را بست و چراغ را خاموش کرد.
(من چيزي زمزمه مي کردم)
برف پايان ناپذير بود
اما مردمي از کوچه ها به خيابان مي ريختند
که برف
پيراهن گرم برهنگيشان بود.
(من در کنار آتش مي لرزيدم)

پ.ن: شعر بلندي بود يه قسمت کوچيکشو گذاشتم، به اميد روزهاي برفي...

+ نوشته شده در 19:9 توسط آیدین.
یکشنبه هجدهم دی 1384
امتحانات رويايي

شايد براي شما هم اتفاق افتاده باشه،همه چيز ناگهان تغيير کنه
به چيزايي برسيد که تا به حال فکرشم نمي کرديد که پيش بياد
ولي در عرض چند روز اون روياها به حقيقت تبديل مي شن
اين امتحانات براي من که رويايي بود، اميدوارم براي شما هم همينطور بوده باشه
+ نوشته شده در 15:23 توسط آیدین.
پنجشنبه پانزدهم دی 1384
طعم تلخ آدرنالين
بي پروايي، بي عقلي است در عين هشياري.
شجاعت، صفت انسانهاي ترسويي است که از حقيقت وجودي خود مي گريزند.
ترس، طعم تلخ آدرنالين است در هنگام فرار.
"خوشا به حال آنان که تلخي زندگي را در آدرنالين تجربه مي کنند."
+ نوشته شده در 23:56 توسط آیدین.
پنجشنبه پانزدهم دی 1384
ترس=سقوط

بي پروا از کنارش مي گذرم تقريبا احساسي جز شادي ندارم
شايد جملات کم باشد، گاه واژه ها؛
انگار از قبل مي دانستم که تمام اين حرفها را روزي کسي خواهد شنيد.
سرمستم و سرخوش،همانقدرشاد که يک آدم الکي خوش!!
مثل کسي که بهترين اتفاق در زندگيش افتاده و کسي را ندارد که بگويد
من نه،من کسي را دارم که ناگفتني هايم را مي شنود،
آنقدر به من نزديک،که احساس مي کنم در گوشت و
پوستم رسوخ کرده،روحم که گويي مال اوست.
خودم را يک سره به او مي سپارم تا مبادا از ترس جا گذاشتن پله اي
در زندگي، سقوط کنم.

+ نوشته شده در 10:38 توسط آیدین.
سه شنبه سیزدهم دی 1384
زندگی چسبناک
غده سر باز مي کند، مايع غليظ و لزج درون آن به آرامي نشت مي کند و با حالتي کش دار فرو مي ريزد
مايع چسبناک و سياه رنگ بي وقفه و آرام از دل غده مي جوشد
آرام آرام سطح قوس دار کره را مي پوشاند، ماده با کنجکاوي به همه جاي اين کره سرک مي کشيد
ديري نمي گذرد که ماده لزج تمام سطح کره را فرا گرفت، همه ي کره و محتويات آن را
گياهانش، خاکش، جانورانش و موجودات کودن دو پايي که احساس تملک اين کره ي کوچک را مي کنند
موجوداتي که خود را برترين مي دانند، حال آنکه کمترين هم نيستند
+ نوشته شده در 19:39 توسط آیدین.
دوشنبه دوازدهم دی 1384
همه ی اینها فقط یه سلام بود...
همه ي آدمها تو زندگيشون لحظات تلخي رو سپري مي کنند
اين لحظات مي تونه براي يکي مرگ عزيزش باشه
مي تونه ورشکستگي باشه، حتّي مي تونه سرشکستگي باشه
مي تونه طعم تلخ درد باشه
براي يکي گلوله و يکي ديگه مرگ باشه...
براي کسی مثل من طولاني ترين و تلخ ترين لحظات
جا انداختن يه پله موقع پايين اومدن از راه پله است
گير کردن توي يه راهروي تنگ و طولاني پر از درهاي بسته است
دويدن دنبال يه نفر که خيلي ازم تند تر مي دوه و هيچوقت نمي تونم بگيرمش
همه ی اینا فقط یه سلام بود...

+ نوشته شده در 19:32 توسط آیدین.