تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384
گذشت...
گذشت،نه؟
مهم نیست چطور گذشت
مهم اینه که اصلاً چرا گذشت؟
وقتی آماده باشی برای مقابله
وقتی بدونی می تونی کاری کنی
وقتی همه چیز برات رو به راه باشه
اونوقت دیگه یه لحظه هم صبر نمی کنی
پس بهتره سریع تر بگذره
کی اهمیت میده یک سال یا صد سال
بذار احساس کنی خودتی
بیدار شو و خدت باش
بذار زمان تو رو خودت کنه
یه سال خاکستری گذشت
تو به خودت نزدیک شدی یا دور؟
+ نوشته شده در 13:47 توسط آیدین.
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384
تو فکر يه سقفم
ديوار است همه جا دريغ از سقف
ديوارها غریبه اند
تو فکر يه سقفم
يه سقف رويايي
حتي مقوايي
ديوارها زخيم و آدم ها از هم دور
يه سقف بي روزن
محکم تر از آهن
از سقف آسمون خسته شدم.از گريه هاش به حالم؛ خيسه خيس شدم
تو فکر يه سقفم
سقفي که صورتمو تو آينه
سقفي که خنده هامو تو آسمون
سقفي که گريه هاشو تو درياها
سقفي که من باشم و اونم باشه
سقفي که صداي آدماش
سقفي که شب گريه هاش
سقفي که دل اون باشه...
+ نوشته شده در 9:44 توسط آیدین.
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
ورق را برگردان
تنها و درمانده در بزرگراه طولانی و پایان ناپذیر شرقی
می توانی به صدای موتور ماشین گوش دهی که همچون تکنوازیهای پرسروصدا می نالد.
می توانی به زن یا دختری که دیشب ملاقاتش کردی  فکر کنی
و افکارت همچو فرمان در دستت آنی منحرف می شوند و از جاده خارج
وقتی شانزده ساعت مداوم رانندگی می کنی و هیچ کار دیگری نیست
تو فقط آرزو میکنی کاش سفر به پایان برسد
و از هیچ چیز جز صدای موتور ماشین لذت نمی بری
 
ولی من اینجا هستم؛دوباره در جاده
من اینجا هستم، روی صحنه
من آنجا هستم، ورق را برگردان
 
وارد رستوران می شوی، خسته و درمانده از رانندگی
و حس می کنی وزن نگاه ها را بر خود هنگام که از سرما می لرزی
وانمود می کنی آزارت نمی دهند، ولی در درون می خواهی منفجر شوی؛ نگاه هایی که از سر تا پایت را نظاره می کنند
آری بیشتر مواقع صدای پچ پچ شان را نمی شنوی ولی گاه صدایشان را بلند می کنند تا تو بشنوی
همان کلیشه های همیشگی "کیه؟ "  "از کجا اومده؟"  "چرا این شکلیه؟"
ولی تو همیشه جواب ها را می دانی ولی جرئت گفتنش را نداری
جرئت داشته باش!
آنجا در زیر نورافکن ها، فرسنگ ها دور تر از من
هر ذره ی انرژی را به هدر می دهی
عرق بر روی بدنت همچون موسیقی که می نوازی جاری می شود، آری
دیر تر هنگام غروب، آن دم که بیدار در رختخواب دراز می کشی
با پژواک آمپیلیفایرها در سرت
آخرین سیگارت را دود می کنی و به خاطر می آوری چه گفت
"گفته های او"
 
ولی من اینجا هستم؛دوباره در جاده
من اینجا هستم، روی صحنه
من آنجا هستم، ورق را برگردان....ورق را برگردان
+ نوشته شده در 20:45 توسط آیدین.
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384
چهارشنبه ی صوری
۱.سرخي تو از من زردي من از تو
نارنجي:"من هميشه بايد وسط اين پريدنا تو آتيش جيليز ويليز کنم؟"
 
۲.از آقاي فشفشه نشان کنارم مي پرسم:"امروز چه خبره؟"
ميگه:" تو هم از اين ترقه ها مي خواي؟ الان نصف قيمته ها!!!"
 
۳.صداي آژير و ويراژ گوش خيابونو کر کرده ولي مگه مهمه؟
يکي مي گه:"ديدي [...]و گرفتن؟"
اون يکي ميگه:"مگه همشو نزده بود؟"
اين يکي مي گه:"نه بابا کلي تو جيباش بود"
از اون طرف خيابون قرمزه صدا مياد:"بووووووم"
من ميگم:"بچه ها بريم اون ور خيابون قرمزه، اون ورا يه خبري هست."
 
۴.يه مشت نخوچي کيشميش ميريزه کف دست [...] بعد ميگه:"پس قول دادي به ماماني که نري بيرونا"
[...] :"چشم ماماني نميرم، حالا شما هم انقدر گير نده ديگه"
 
۵.- "ولي مگه ميشه امشب [...] نياد بيرون؟"
- "نه بابا همه ي وسايل دست اونه، مياد؛...اِ ايناها اومد"
من:"ايول مامان بزرگتو پيچوندي؟"
دو تا نخوچي اندخت تو دهنشو با خنده گفت:"کاره هر سالمه"

 


 

+ نوشته شده در 16:40 توسط آیدین.
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
کافه آبی
از شیب خیابان آرام پایین می لغزم
نم نم باران صورتم را تر می کند
به فکر کشیدن آخرین سیگار درون جیبم هستم
که آسمان می غرد.
به یاد روزهای "کافه آبی" می افتم
بوی قهوه و سیگار در پوست و گوشت آدمهایش نفوذ کرده بود
خنده های تلخ و گاهی هق هق و بغض عشّاق دروغگو...
آدمها طعم خاک داشتند،خاک باران زده.
نور چراغهای موّاج شهر از پشت شیشه های آبی،آدم را به یاد
اقیانوس می انداخت؛بیکران و عمیق.
به انتهای خیابان می رسم و آخرین سیگار را دود می کنم
و خوشحالم که دیگر چیزی برای از دست دادن نیست.

+ نوشته شده در 16:41 توسط آیدین.
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384
دل خوشکنک
روزهاي آخر سال کش مي آيد انگار اين سال ۱۳۸۴ قصد تموم شدن ندارد
و از همه بدتر اينه که مدرسه هم مزيد بر علت شده و می خواد روز ۲۸ اسفند امتحان شيمي بگيره
انگار ديگه اين روزا کسي حال وبلاگ خوندن هم نداره
منم حال بيشتر از اين نوشتن
شايد عيد امسال زياد هم بد نباشه
+ نوشته شده در 21:51 توسط آیدین.
جمعه دوازدهم اسفند 1384
ارتفاع
وقتی مغزت خالی شود و چیزی جز درد در شریانهایت جریان نداشته باشد
بیهوده می ایستی و خیره می شوی به کورسویی در ماورا و در ابرهای حجیم
به خودت می گویی:"من که همه چیز را درست انجام دادم پس چرا...؟"
و شاید روزی در یابی که اشکال همین بوده(و خواهد بود).
منجمد، گویی تنها عنصر متحرک، زمان است که کمابیش باز ایستاده است
شاید بی پروا شوی و از بلندای افکار پوچی که ساخته ای سقوط کنی.
و می دانم آخرین لحظه یعنی دقیقاً آخرین لحظه ای که داری با واقعیت برخورد می کنی
در دل می گویی کاش همان بالا می ماندم.
سردی آن را روی صورتم حس می کنم...
و در اتاقی که هوای گرفته و مسمومش آدم را ناخواسته به یاد سردخانه می اندازد.
دیگر از ارتفاع نمی ترسم...

۱.کاش یه جایی بود که آدم داد بزنه و همه بشنون

۲.کاش هیچ کسی گوش شنیدن نداشت

+ نوشته شده در 20:34 توسط آیدین.
دوشنبه هشتم اسفند 1384
بودن يا نبودن مسئله اين نيست!!!؟؟؟
بودن يا نبودن مسئله اين است.
اين جمله يکي از مزخرفترين جملاتي است که در کل عمرم شنيدم
در واقع براي انسانها صرف بودن يا نبودن مطرح نيست بلکه
چگونگي اين دو است که به زندگي انسانها معنا مي بخشد.
وافعاً مسئله بيش از اينهاست اين جمله تنها در منطق و فلسفه ي
دودويي مي گنجد منطقي که همه چيز را در دو عدد کوچک
صفر و يک جاي مي دهد.
اين عبارت شايد خيلي قديمي باشد ولي اثر آن (يعني همان تاثير
منطق دودويي) امروزه نمود حقيقي خود را در زندگي ها نشان
مي دهد.اين دنياي "بود و نبود" هر روز سعي مي کند دنياي واقعي
يعني دنياي آنالوگ ما را به سمت دنياي ديجيتالي سوق دهد.
و اين يعني سر آغاز تحولي عظيم در انسان.
اين تحول را شايد برخي پيشرفت علم بدانند ولي اين تحول فقط
زندگي و مفاهيم را سياه و سفيد مي کند، در حالي که هيچ يک از
مفاهيم بشري مطلق نيست.
و اين يعني زندگي خاکستري است.
و اين يعني بودن يا نبودن مسئله اين نيست.
+ نوشته شده در 19:13 توسط آیدین.