تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
چهارشنبه سی ام فروردین 1385
فاحشه ی شهر ما
فاحشه ی شهر ما
 
صبحها که از خواب بر می خیزد
     آرایش شب قبل را از صورت پاک می کند
چای می نوشد؛ به کلاغهای سیاهِ شوم لب پنجره غذا می دهد
وحسرت و نفرین را بر دل کفتران شهر می گذارد.
گفت که روزی با مسیح موعود چای نوشیده
"مسیح دستم را بوسید و از من خواست تا برایش دعا کنم"
         - مردم لعن و نفرین نثارش کردند-
هر شب در اعماق نور و دود و رنگ شهر گم می شود
و صبح با خود در آیینه زمزمه می کند.
فاحشه ی شهر ما راز دیگری هم داشت
رازی که هر روز در آیینه یه خود می گفت
او به خود می گفت شبی با مسیح همبستر شده.
+ نوشته شده در 17:35 توسط آیدین.
شنبه بیست و ششم فروردین 1385
کوچه پس کوچه
امروز بر حسب یک قرار نا فرجام، توفیق اجباری نسیبم شد و برای وقت گذرانی مجبور شدم
(البته به قول یه نفر هیچوقت مجبور نشو!!!) تو کوچه پس کوچه های شریعتی چرخی بزنم.
خیلی وقت بود که کوچه های باریک و تو در توی تهران را ندیده بودم، یه جورایی
برام جالب بود که به فاصله ی نه چندان زیادی از آن خیابان شلوغ،پراز اتومبیل های
رنگارنگ و آدمهای رنگارگتر داخل آنها و آدمهای خسته ی پر مشغله و کافی شاپ های
پر از دود و بوی قهوه ی آمیخته به عطرهای گرانقیمت؛هنوز هم می شود-به قول سهراب-صدای
پای آب را شنید (هر چند که دیگر این روزها آب از بستر بتنی ما آدمها می گذرد و عطر و
منظره ی آن آبی که سهراب می گفت را ندارد؛ ولی هرچه باشد صدای همان آب را دارد).
در این کوچه گردی به یک پارک کوچکی رسیدم که همانطور که انتظار می رفت ۱۰-۱۵
تا بچه ی قد و نیم قد از تاب و سرسره هایش آویزان بودند و در گوشه ای چهره ی گرفته ی
نیمکتی توجهم را جلب کرد، بروی نیمکت جا خوش کردم و به بچه ها نگاه کردم. این منظره ی
تقریباً عادی مثل همیشه نبود و احساسی غریبی داشتم.شاید چون آنقدر خودمان را در دلبستگی های
این زندگی غرق کرده ایم که زیبایی کوچکترین چیزها را از یاد برده ایم.
یا شاید هم این احساس چند دقیقه ی بعد بوجود آمد؛ وقتی که کتاب شعری (کتاب به وقت گرینویچ،
حسین پناهی) که یک ساعت پیش خریده بودم را باز کردم و اولین شعری که به چشمم خورد این بود:
 
چه اوقات سختی که بر من گذشت!
گواه دل ریش من، ماه بود!
دمی شک نکردیم به شاهراه ها،
دریغا که بی راهه ها راه بود!
 
پ.ن: بعضی وقت ها باید سرمونو از تو لاک سخت و بی روزنه ای که ار افکارمون ساختیم بیرون بیاریم
و یه نگاهی به اطرافمون بندازیم-هر قدر کوتاه.

+ نوشته شده در 23:14 توسط آیدین.
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385
امروز بار ديگر به ياد عقب ماندگي افکاري افتادم
که نام سرمدار و رهبر را بر پيشاني خود نوشته اند
و بار ديگر دلم به حال همگيمان سوخت
و نمي دانم کي و کجا، شايد بار ديگر دستي از خودمان نه از فراسوي افکار و اعتقادات
ما را در اين مسير ناهموار هدايت کند.
+ نوشته شده در 23:47 توسط آیدین.
یکشنبه بیستم فروردین 1385

سکه را بي هدف به بالا مي اندازم و در چرخ زدن آن مي انديشم
هر دو روي آن خط بود
خطي به مرز هيچ ، خطي به سوي پوچ
و آنگاه نمي دانم کدامين خط موازي، در بي نهايت مرا قطع مي کند.


+ نوشته شده در 22:30 توسط آیدین.
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385

۱.آیینه تمام حقیقت نیست
حقیقت خود آیینه چسیت؟


۲.صدای منحوس ماشینها در گوشم به اوج می رسد
شنوایی ام را از دست خواهم داد

 

+ نوشته شده در 19:29 توسط آیدین.
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385

آسمان قرمز
زمین سیاه
بوی گوشت سوخته می آید
دستانم بوی خون می دهد
گویی کسی را به ناحق حکمی بریده اند

+ نوشته شده در 22:10 توسط آیدین.
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385
مرد عزب مرد.
+ نوشته شده در 2:17 توسط آیدین.
شنبه دوازدهم فروردین 1385
عزب
به خودش می اندیشید مردعزب
چهل سالی را گذراند
ته مانده ی مغزش، امید مرگ است و بس
در خشکی نفسش بوی مرگ به مشام می رسید
مردعزب سالهاست که مرده است پشت عقربه های زمان


 

+ نوشته شده در 12:8 توسط آیدین.
شنبه دوازدهم فروردین 1385
تولد در دنیای کوچک من
من در دنیای کوچکم

صبحها متولد می شوم

دست و رویی می شویم و

 به اندازه ی یک کف دست نان و یک قاشق مربا خوری صبحانه می خورم

بعد همینطور که راهی مدرسه شده ام فکر می کنم:

 چه خوب می شد اگر تاریخ تولدم را به زمانی دیگر موکول می کردم

زمانی که نه مدرسه ای باشدونه درس و کتابی

تا یک دل سیر بخوابم و به موسیقی مورد علاقه ام گوش  دهم

و بعد اگر وقتی بود

یک فیلم تماشا کنم

 و به همین سادگی در دنیای کوچکم از زندگی لذت ببرم .

امروز هم یکی از همان روزها بود

امروز مثل هر روز متولد شدم

بااین تفاوت که نه توانستم یک دل سیر بخوابم

نه موسیقی گوش کنم

و نه فیلمی ببینم!

"۱۸ سال پیش هم در حسرت همین چیزها بودم که متولد شدم!"

 

 

+ نوشته شده در 1:20 توسط آیدین.
جمعه چهارم فروردین 1385
خوشبختی؟
گفت:"لحظه ها را می گذراندیم تا به خوشبختی برسیم

حال آنکه خوشبختی همان لحظه ها بود"

+ نوشته شده در 17:17 توسط آیدین.