
سکه را بي هدف به بالا مي اندازم و در چرخ زدن آن مي انديشم
هر دو روي آن خط بود
خطي به مرز هيچ ، خطي به سوي پوچ
و آنگاه نمي دانم کدامين خط موازي، در بي نهايت مرا قطع مي کند.
۱.آیینه تمام حقیقت نیست
حقیقت خود آیینه چسیت؟
۲.صدای منحوس ماشینها در گوشم به اوج می رسد
شنوایی ام را از دست خواهم داد
آسمان قرمز
زمین سیاه
بوی گوشت سوخته می آید
دستانم بوی خون می دهد
گویی کسی را به ناحق حکمی بریده اند
صبحها متولد می شوم
دست و رویی می شویم و
به اندازه ی یک کف دست نان و یک قاشق مربا خوری صبحانه می خورم
بعد همینطور که راهی مدرسه شده ام فکر می کنم:
چه خوب می شد اگر تاریخ تولدم را به زمانی دیگر موکول می کردم
زمانی که نه مدرسه ای باشدونه درس و کتابی
تا یک دل سیر بخوابم و به موسیقی مورد علاقه ام گوش دهم
و بعد اگر وقتی بود
یک فیلم تماشا کنم
و به همین سادگی در دنیای کوچکم از زندگی لذت ببرم .
امروز هم یکی از همان روزها بود
امروز مثل هر روز متولد شدم
بااین تفاوت که نه توانستم یک دل سیر بخوابم
نه موسیقی گوش کنم
و نه فیلمی ببینم!
"۱۸ سال پیش هم در حسرت همین چیزها بودم که متولد شدم!"
حال آنکه خوشبختی همان لحظه ها بود"