تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
تکرار..

بارها سعی کردم تا کلماتم را قبل از اینکه به زبان بیارم تکرار کنم تا ناخواسته تپق نزنم
یا چیزی از قلم نیفتد.تقریباً می دونستم که هیچ راه برگشتی نیست.
اگر هم بود آنطوری نبود که چیزی عوض بشه.
تمام مدتی که به اون صفحه ی لعنتی چشم دوخته بودم، تک تک حرفهام رو زیر و رو می کردم...
شاید تلخ بودنش آنقدر بود که جز به تلخی فکر نمی کردم.
ولی باور نمیکرد که خواستم همه چیز کمی شیرین تر باشد و حیف از آنکه نشد...
و همین که داشتم جملاتم را بار دیگر در ذهن هجّی می کردم از سرم گذشت:
ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود!
ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود!
ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود!
و به تمام دقایق اندیشیدم و تمام جاهای بودن و نبودن و حتی خیالبافی ها
و حتی به یادداشت های خط خورده ام نگاهی انداختم، نگاهی ملامت گرانه و خالی از احساس.
و برای آخرین بار جملاتم را در ذهن مرور کردم تا چیزی از قلم نیفتد...

+ نوشته شده در 22:5 توسط آیدین.
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
درخت توت سياه
 
سياه بهار است ، بهار من
هوا را گرده هاي لقاحِ غم پر کرده
و سگان آبستن گوشه اي در کنج
به انتظاري سگي نشسته اند
و من در سايه ي توت سياه، به سياه بختيم مي انديشم
و سايه مرا در سياهي غرق مي کند.
 
۱۷.۲.۸۵
+ نوشته شده در 17:5 توسط آیدین.
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385
بی نام
1)
آن سال زمستان برف سنگيني باريده بود؛ خيابانهاي تهران بعد از سالها يکدست سفيد پوش شده بود.ژاله به
آرامي و با احتياط در پياده روي يخ زده قدم بر مي داشت، هشت ماهه بود، جثه ي لاغري داشت و ريز نقش بود و شکم بالا آمده اش از دور نمايان بود.

ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 22:21 توسط آیدین.
جمعه یکم اردیبهشت 1385
سرزمين روياهايم
سرزمين روياهايم
 
در سرزمين سوالها حق نداري بگويي
چرا؟ چه کسي؟ چطور؟ و...
در سرزمين جواب به تو مي گويند
مگر خدا را قبول نداري؟
مگر نمي داني رابطه ي عليّت چيست؟
مگر نمي خواهي رستگار شوي
پس دهان زيبايت را ببند و سکوت کن
در سرزمين روياهايم مي توانم عاشق شوم
عاشق فرشتگان بالدار
و وقتي از پنجره ي کوچکِ چشمم به باغ مي نگرم
خدا را مي بينم که سرفه کنان با قامتي بلند و
قوز کرده و پالتويي مشکي بر تن و دمپايي هاي
لاستيکي اش که لخ لخ کنان روي موزائيک هاي
حياط مي کشند و کمي لنگان قدم بر مي دارد، به سمت
من مي آيد و من از پنجره برايش دست تکان مي دهم
و او با سرفه لبخندي مي زند.
و صبحها آن "گياه بهشتي" را که دو سالي است
در باغچه ي کوچک پشت اتاقم کاشته ام، مي بوسم
و اي کاش آن گياه به خدايم مي گفت که من کيستم
تا شايد خدا هم به آن گياه مي گفت من کيستم.
و شب هنگام قبل از آنکه بخوابم و سرزمين روياهايم
را ترک بگويم به هوس راني ملخ مي انديشم
و به خود مي گويم که او هوس بازترين مخلوق است.

+ نوشته شده در 17:59 توسط آیدین.