تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385
زمین و آسمان ارزانی خودت‌‌...

+ نوشته شده در 12:32 توسط آیدین.
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385
دندان عقل فيل
 
پا که به بيرون نهاد ، گمان کرد
زندگي همان نور خورشيد بود
که سايه ي عريض و طويل و تاريکش
را طلايي مي کرد.
و آن دم که ديگر خورشيد در آسمان نبود
لامپ مهتابي بالاي سرش نمي توانست
ذهنش را روشن کند.
و خورشيد در کسوف دائمي ماند.
ولي درد او بيش از اينها بود.
حتي بيشتر از درد دندان عقل فيل
زيرا خورشيد ديگر فقط
سايه اي داشت عريض و طويل و تاريک
+ نوشته شده در 23:10 توسط آیدین.
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385
1.دیروز بهترین دقایق عمرمو گذروندم
لحظه هایی که هیچوقت از یادم نمیره
امیدوارم همه ی زندگیم پر از این لحظه ها باشه!!!
 
2.موجي همچو اعتراض
مي چرخيم بر گرد اين دايره و فريادي مي زنيم از بودنمان
حق داشتن را فرياد مي زنيم،حق خواستن را فرياد مي زنيم،حق خواسته شدن...
و بار ديگر دستان هم جنسانمان همچو تازيانه بدن خسته از بودنمان را مي نوازد
و ما در انتظار ياري، نه از فراسو و ماورا چشم دوخته ايم به انسانها
و بار ديگر بر خواهيم خواست و فرياد خواهيم کشيد تا بشنوند صدايمان را و انکار نکنند بودنمان را...
 
تجمع مسالمت آميز دفاع از حقوق زنان در روز ۲۲ خرداد به خشونت کشيده شد،از همه ي دوستان
مي خواهم به جمع معترضان به اين برخورد بپيوندند.زن ایران

+ نوشته شده در 14:36 توسط آیدین.
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385
!!!!Hello summer (تابستون+مقداری جام جهانی)
یعد از مدت ها دارم اینجوری(منظورم همینجوریه که می بینید) می نویسم.
امتحانات تموم شد با همه ی نمره های افتضاحی که قراره بگیرم.
یه تابستون داغ و کسل کننده ی دیگه هم از راه رسید.
از امروز برای من خیلی چیزا عوض می شه به عبارتی زندگیم تو یه مسیر
جدید قرار می گیره و به خاطر همین خیلی هیجان زده ام و اضطراب دارم
از همه ی چیزایی که قراره پیش بیاد.
علاوه بر همه ی اینها امسال برای اولین بار در عمرم دارم از دیدن فوتبال لذت می برم
و واقعا به این نتیجه رسیدم که فوتبال اگر نگیم بهترین ورزش ،جزو بهترین ورزش هاست.
امیدورام این تابستون داغ و فوتبالی به کولریه خودتون دلچسب تر بشه...
+ نوشته شده در 16:27 توسط آیدین.
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385
سرخ
 
چقدر از فلاسفه بدم مي آيد
با آن کلاههاي مسخره و ريش بلند
و آن نگاههاي عاقل اندر سفيه
جهان تناقض،جهان بدعت و يک سري
چيزهايي که حتي گاوهاي همسايه هم که آنقدر
فهيم هستند،درک نمي کنند.
و وقتي يرايت مي نويسم، نمي خواهم به آن
آدمهاي احمق فکر کنم.
مي دانم که هيچ کس نمي تواند عشق را بسرايد
ولي مي توانم داستانهاي خوبي برايت بگويم
داستان عشق ماده گاوي به سرگين غلتان
داستان تن فروشي زنبور ملکه
داستان پسر بچه ي لبو فروش
و چقدر دوست دارم لبو را، وقتي که تو درکنارم
نشسته اي و لب هايت از آن سرخ تر است.
و وقتي نمي توانم کاغذ را سياه کنم براي
داستانهايي که فقط چراغ مطالعه ام مي خواند
از خودم بيزار مي شوم
و به سرخي تو مي انديشم و لبخندي مي زنم هرچند بي رمق ولی از ته دل.
+ نوشته شده در 18:22 توسط آیدین.
سه شنبه نهم خرداد 1385
چشم چپِ سگ
 
طرحي از يک فرشته در ذهن مي زنم
با بالهايي از کاغذ کاهي
با چمشاني به سياهي چشمان گاو
با سري تراشيده، مثل سربازهاي تازه خدمت
و آنقدر کوچک که در دستانم جا شود
دنياي سختي است وقتي خدا خواب آدم مي بيند
و فرشته ي من خواب رهايي
و وقتي مي بينم پيرمردِ نابينا، سگِ پيرش
را آزاد مي کند و روي نيمکت پارک مي نشيند
منم چشمانم را مي بندم تا لحظه اي کور شوم
و آنگاه فرشته ام را در ظلمت مي بوسم و
رهايش مي کنم.
و وقتي چشم باز مي کنم پيرمرد مرا تماشا مي کند
و مي دانم که مرا مي بيند.
 
1.2.85

پ.ن: هر چند ناچیز ولی برای عزیزی که شعر می خواست...

+ نوشته شده در 21:20 توسط آیدین.
سه شنبه دوم خرداد 1385
فرکانس
شاید همه چیز از یک شکّ شروع شد.
یک بدبینی ساده و در عین حال آزار دهنده مثل اینکه بدونی یه سوسک بزرگ تو اتاقته
ولی هر چی می گردی پیداش نمی کنی.


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 11:32 توسط آیدین.
دوشنبه یکم خرداد 1385
???Unlimited
نمی دونم درست می گفت یا نه؟ شاید هم حق با اون بود من خودمو به ظاهر محدود کردم انقدر که در واقعیت هم محدود شدم

+ نوشته شده در 18:25 توسط آیدین.