تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385
سلام
نمی دونم دقیقاْ چند روزه ننوشتم و دلم نمی خواد که بدونم. آقای ساکن آپارتمان شماره ۴ یه جورایی گم شده بود توی خیال و واقعیت توی آرزو و آینده و یه جورایی توی دریایی از توهمات دست و پا می زد.خیلی چیزا توی همین مدت چند روز برای آقای ساکن آپارتمان شماره ی ۴ اتفاق افتاد که قصد داره بین خودشو من بمونه و هیچ کس دیگه ازش خبر دار نشه.آقای ساکن آپارتمان شماره ی ۴ یک چیز رو فهمید اینکه نمی تونه زندگی رو با همه ی زشتی هاش دوست نداشته باشه...

+ نوشته شده در 22:13 توسط آیدین.
جمعه شانزدهم تیر 1385
سفر
آقای ساکن آپارتمان شماره 4 امروز خواست بره مسافرت تا با خودش خلوت کنه
ولی جاده بسته بود و برگشت!!!!
+ نوشته شده در 23:24 توسط آیدین.
دوشنبه دوازدهم تیر 1385
مترو

آقاي ساکن آپارتمان شماره ي 4 ديروز دست به يک حرکت انتحاري زد ، صبح کله صحر(ساعت 11 البته) از آپارتمانش که قريب به 3 روز در آن جا خوش کرده بود و پا بيرون نگذاشته بود بيرون زد و به قصد گرفتن چند قطعه عکس سفر ماجراجويا نه اش را به سمت مترو آغاز کرد.
از پله هاي برقي که پايين رفت صاف رفت به سمت باجه ي فروش بليت و يک بليت دو سفره به قيمت 175 تومان خريد و خلاصه با فشار جمعيت و داد بيداد مسولين توانست راهي از بين جمعيت پيدا کند و به سمت سکوي ايستگاه رفت آقاي ساکن آپارتمان شماره ي 4 از آنجا که اينجا را با فرنگ اشتباه گرفته بود با ژستي هنري دست به کوله اش برد و دوربين نه چندان حرفه ايش را درآورد و سه پايه اش را هم باز کردو کادر بست و تنظيم کرد و منتظر رسيدن کرم غول پيکر آهني اي که در اين سوراخهاي نا مطمئن شهر جولان مي داد شد که يک آقاي شيک پوش جوان که نمي دانم ساکن کدام آپارتمان بود جلو آمد و به آقاي ساکن آپارتمان شماره ي 4 گفت:"ببخشيد مي دونيد که اينجا عکسبرداري و فيلمبرداري ممنوعه؟ به خصوص اگه دوربين حرفه اي باشه" آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 يه نگاهي به دوربين انداخت و گفت:"اِ..ببخشيد من نمي دونستم ولي خب دوربين من خيلي هم حرفه اي نيست من فقط مي خواستم چندتا عکس بگيرم" آقاي شيک پوش با نگاهي جدي تر و سخت گيرانه تر از قبل گفت:"من نمي دونم آقا به ما اجازه ندادن که بذاريم بدون مجوز از اين کارا بکنن" و آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 هم با کمي لفت و ليس سه پايه رو جمع کرد و دوربين را انداخت روي شانه اش به محض رفتن آقاي مسول دوربينش را دست گرفت و چلپ چلپ عکس انداخت و در حالي که يک چشمش به اطراف بود تا طرف دوباره برنگردد با آمدن قطار توانست آن لحظه ي دلخواهش را ثبت کند گرچه اولش از اينکه نتوانسته بود از سه پايه استفاده کند ناراضي بود ولي بعدا که با نگاهي مغرور به حاصل کارش نگاه مي کرد از کارايي خودش تعجب کرد و به خود گفت:"تا وقتي آدم دو تا دست سالم داره سه تا پاي اضافه مي خواد چي کار؟؟" خلاصه يک ساعتي از اين واگن به اون واگن رفت و از آدما عکس انداخت خسته که شد نشست بغل دست يک پسر 17-18 ساله پسره خيلي مضطرب و مشوش بود. آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 که حوصله اش سر رفته بود سر صحبت را باز کرد و چشمتون روز بد نبينه پسر جوان عازم سفري بس خفن تر و ماجراجويانه تر بود...کنکور...بگذريم که آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 چقدر حول دانشگاه نرفتنش حرف زد...تقريبا دو ساعت که از اين سفر نه چندان جذاب گذشت آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 تصميم گرفت به همان 20-30 قطعه عکس اکتفا کند...
اين تازه از روزهاي جذاب آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 بود...بيچاره آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 که مي خواد بزرگ شدنش را با ولخرجيِ زمان از ياد ببرد...حيف که گريزي نيست نه براي او و نه براي هيچکس ديگر.
+ نوشته شده در 23:40 توسط آیدین.
جمعه نهم تیر 1385
or somthing like that کسالت
روزاي خسته کننده و کسالت آور تابستون مي گذره و من هم تو خونه مراحل کپکزيساسيون۱ رو طي مي کنم
نمي دونم اين چند وقته از تنبلي يا اينکه چيزي به ذهنم نمي رسيد نتونستم اينجارو آپ کنم
دلم براي روزاي آخر شهريور پارسال تنگ شده چقدر اون روزا حرف داشتيم.نمي دونم سلول هاي مغزم پوسيده يا روحم.
از بيکاري مي خوام چندتا پيشنهاد بهتون کنم البته اگه شما هم بيکار بوديد حتماً دنبال اين پيشنهاد ها بريد
۱.فيلم: Crash (اينو اگه بيکار هم نبوديد حتماً ببنيد.اسکار بهترين فيلم 2006 رو برد.)
 ۲Talk to her (يه فيلم عالي اسپانيايي که زير نويس فارسيشو ميشه تو خيابون هم پيدا کرد!!! البته چلچراغ هم تو شماره ي آخر توصيه کرده)
 Henrry & June (مضمون فيلم زيادي روشنفکرانه است ولي فيلم خوبيه در ضمن فرانسويه و زيرنويس فارسيشو ميشه پيدا کرد)
 Dogville (يه تله تاتر خيلي قشنگ و هنري، درسته Nicole kidman و Harreit Andersson توش بازي مي کنن ولي اصلا هاليوودي نيست)
۲.کتاب:چيدن قارچ به سبک فنلاندي۳ (يه کتاب خيلي جم و جور که ۲ ساعت بيشتر از وقتتونو نميگيره و پره از داستانهاي خيلي کوتاهِ عجيب)
همنام۴ (آخرين رمان جمپا لاهيري که واقعاً قشنگ و روونه به کسايي که داستان کوتاه هاشو خوندن توصيه مي کنم حتماً بخونن)
پرسش هاي زندگي۵ (مباني فلسفه رو به زبون خيلي ساده ميگه شايد به نظر آبکي بياد ولي اصلاً اينطوري نيست)
ماهيها در شب مي خوابند۶ (يه داستان نه چندان بلند که بقول خودش معقوله ي عشق رو با نگاهي متفاوت تحليل مي کنه و در جمع قشنگ و روونه)
۳.مويسقي:حال ندارم پيشنهاد کنم هر چند که کلي پيشنهاد داشتم!!!!

پ.ن:۱.منظور مراحل کپک زدن و واکنشهاي حاصله است!!!
۲.کارگردان فيلم پدرو آلمادورا است(خودم تا ديروز نمي دونستم کلي ذوق کردم فهميدم :دي)
۳.مترجم:وريا مظهر، نشرني
۴.مترجم:فريده اشرفي، انتشارات مرواريد
۵.فرناندو سوتر، مترجم:عباس مخبر، انتشارات طرح نو
۶.سودابه اشرفي ، انتشارات مرواريد
پ.ن:ببخشيد زيادي حرف زدم عوض اين يه هفته رو درآوردم

+ نوشته شده در 22:3 توسط آیدین.
جمعه دوم تیر 1385
هربرباد

سوار باد که مي شوم زوزه مي کشد
مي خواهد مرا به نا کجا آبادش برد
مي گويم "به تو مي گويند هربرباد؟"
مي گويد:"نه به تو مي گويند."
و راست هم مي گفت. باد مرا بالا برد
حتي بالاتر از لاک پشت هايي که پرواز مي کردند روزي
و ديگر در اين آسمان کثيف شهر ديده نمي شوند.
آنقدر بالا مي رويم که زمين مي شود نقطه
در دل مي گويم اين همان راهي است که آدمها
مي روند پيش خدا؟
باد مي گويد:"نترس هنوز نمرده اي"
ولي من نمي ترسيدم و دلم مي خواست صورت سرخ و
گوشتالوي خدا را ببينم با آن سبيل پر پشت...
باد که آرام ميگيرد من لب پنجه ام نشسته ام و
اشک مي ريزم براي لپ هاي سرخ خدا

+ نوشته شده در 18:43 توسط آیدین.
پنجشنبه یکم تیر 1385
هيولاي خانگي ام
 
دو روزي است که برادرم خانه نيست
ديروز هيولاي خانگي ام را در حمام شستم
به سختي سرش را زير دوش مي گرفت،
تازه نتوانستم پشتش را کيسه بکشم
شب که خواستم دندانهاي هيولايم را بعد از خوردن شامش مسواک بزنم
استخواني نازک از لاي دندانهايش افتاد
باز فهميدم شيطنت کرده.روي باقيمانده هاي استخوان
چيزي شبيه ساعت بود، ساعتي خيلي آشنا،ساعت برادرم،
صد بار به هيولايم گفتم
"خوردن آدمها شوخيه بامزه اي نيست"
ولي عيبي ندارد اشتباه کرده بود ديگر کاريش نمي شد کرد
اميدوارم برادرم از شوخي هيولايم ناراحت نشده باشد...
+ نوشته شده در 14:14 توسط آیدین.