تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
مدادرنگی
قدیم تر خاکستری بود که به سفیدی می زد
حالا هم خاکستری است ولی به سیاهی می زند
دلم کمی رنگ می خواهد، رنگ تند تا تلخی این
خاکستری را بشوید
قرمز
نارنجی
زرد
سبز
آبی
کاش کسی یک بسته مدادرنگی 11 رنگ بهم
هدیه می داد از آنها که جای یک رنگش خالی است
جای رنگ سیاه...
+ نوشته شده در 16:0 توسط آیدین.
جمعه بیستم مرداد 1385
...
روزهای چندش آوری است
فقط می گذرد و ردِ ثانیه هایش بدنم را می سوزاند
 
پ.ن:چقدر ترک کردن سخته...چقدر آدم بودن سخته...
+ نوشته شده در 0:1 توسط آیدین.
جمعه سیزدهم مرداد 1385
...
بعد از سه بار پاک کردن و نوشتن هنوز هم نمی دانم که چه می خواهم بنویسم
 
گاهی زندگی که مثل چرخ گاری لنگ لنگ می زند ، در سرازیری حوادث آنقدر می چرخد
و می چرخد و می چرخد که همه چیز در دلش به هم می خورد و می شود چیزی مثل آش شله قلمکار
آنوقت است که آدم حسرت نداشته ها را می خورد و نداشتن داشته ها...
زندگی سخت نیست ولی سخت شد، از زمانی که همه خواستند همه جا را آسفالت و خط کشی کنند
از وقتی آنقدر تونل و جاده فرعی ساختند که دیگر نه سر بالایی باقی گذاشتند نه سرازیری.
آدمهای کمی را می شناسم و آدمهای کمتری من را می شناسند، به این نتیجه رسیدم که
آقای ساکن آپارتمان شماره ی 4 هم دیگر برایم غریبه شده...
این روزها دلم یک بهانه می خواهد ، یک بهانه برای خوش بودن، برای الکی خوش بودن
افسوس آنقدر دل به دریای زندگی زدیم که چیزی جز دریا زدگی عایدمان نشد
نمی دانم شاید همین حالا شاید هم چند لحظه بعد بهانه ای پیدا شود...شاید...
+ نوشته شده در 16:10 توسط آیدین.
سه شنبه سوم مرداد 1385
دیالوگ
-تاریخ انقضایش سر رسیده باید...

-نه هنوز نفس می کشد

+ نوشته شده در 23:10 توسط آیدین.
دوشنبه دوم مرداد 1385
قطعه ای از زندگی
"نمی دانم این منم که که از کنار دقایق می گذرم یا دقایق که از کنارم می گذرند" این را آقای ساکن آپارتمان شماره ۴ از خودش پرسید

+ نوشته شده در 22:5 توسط آیدین.