تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
یکشنبه شانزدهم مهر 1385
اين سوي سينه...
دست راستم را بر شانه هاي زني فراموش کرده ام
و چشم هايم را در موهاي ژوليده اش
بي دست و چشم
من به بادي فکر مي کنم
که خاک مزار دوستانم را
به دامنه ي مرثيه ها مي راند.
 
زني شانه هايش را
زير دست راستم فراموش کرده است
و موهايش را در چشمانم
بي شانه، بي مو
نمي دانم به چه فکر مي کند.
 
....
 
آتش اينجاست
همين جا
اين سوي سينه که نامش چپ است
وگرنه من چه کاره بودم به دوست داشتن و دوست داشتن؟
اين همه کوچه ي تنگ و تاريک و باريک و ديگر مهم
نيست ها را گشتن به دنبال چه مي دانم چه چيز را که حس
خسته شود و دست سوي واژه پر دهد و واژه را بيابد و
نفس را معني بخشد و بدمد و بدمد و دم نزند و خزيدن و
برخاستن و افتادن ها رايک به يک ببيند و رو در روي
بادي بي چرا سربرافرازد
و بگويد:
آتش اينجاست
همين جا
اين سوي سينه که نامش چپ است.
+ نوشته شده در 22:34 توسط آیدین.
شنبه پانزدهم مهر 1385
....Yesterday

Yesterday
all my trouble seemed so far away
Now it looks as though they`re here to stay
Oh I believe in yesterday

Suddenly
I`m not half the man I used to be
there`s a shaddow hanging over me
Oh yesterday came suddenly

Why she had to go I don`t know
she wouldn`t say
I sad something wrong
Now I long for yesterday

Yesterday
Love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away
Oh I believe in yesterday

 .......Why she had to go

Yesterday
Love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away
Oh, I believe in yesterday
............Mm mm mm mm mm mm mm

+ نوشته شده در 7:56 توسط آیدین.
یکشنبه دوم مهر 1385
این روزها
بي حوصلگي، خلق تنگ، اسباب کشي، آپ نکردن
۳ هفته کتاب نخوندن، درس، فکر و فکر و فکر
 
بعضي چيزها ناگهاني پيش ميان مثل تصادف، مثل خودکشي، مثل...
يه باره ميان تو زندگي و کار خودشونو مي کنن و مي رن
ولي بعضي چيزا آروم تو زندگي رسوخ مي کنن
آروم بدون اينکه بفهمي همه چيزت مي شن
يا بلعکس آروم بدون اينکه بفهمي همه چيزتو مي گيرن
و تو تمام اين مدت تو خواب زمستاني ، خواب هاي سياه و سفيد ميبيني
+ نوشته شده در 22:54 توسط آیدین.