تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
کومه
دستي که بر در ماند
گره از کلون در باز مي کرد
و آنسوي مه، مردي
انتظار را به سخره مي گرفت
 
...
 
پاسخ آن بود...
همان که بارها دست شد
و دست ، کلون شد
و کلون ، تقه اي شد بر در
و انتظار و انتظار
که عشق، قلب شد
و فلب، يخ شد
و يخ، سنگ
 
...
 
مرد ابلهانه قهقه سر  مي داد
و مه غليظ .
دست هنوز بر در خيره بود
تا گره از کلون در باز کند.
+ نوشته شده در 16:15 توسط آیدین.
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
خاکستر خاطرات
فاصله ي تيرهاي چراغ برق را به شماره اي مي پيمودم
هوا که گرگ و ميش مي شد و جير جير جيرجيرک ها و غور غور غورباقه ها
به اوج مي رسيد، من نيز به اوج تپه ي خاطراتم رسيده بودم
"جايي بين هيچ کجا و خداحافظ"
جايي که دست دراز مي کردي مي توانستي آبي آسمان را مشت کني
                                       - و سرو منتظر که بلنداي آسمان را مي خراشيد -
...
 
انگشتاني پريشان و منتظر، زل زده به آن سوي پنجره
پاهايي نا توان از گفتن حقيقت که ديگر راهي نيست
و قلبي خسته از تپيدن براي رسيدن به جايي ، نا کجا
به "جايي بين هيچ کجا و خداحافظ" که دست دراز مي کردي...
+ نوشته شده در 16:14 توسط آیدین.
چهارشنبه دهم آبان 1385
بر بلندای آسمان خراشهای شهر
گفتن و شنيدن و قهقه ي مستانه سر دادن کجا بود و حال؛ خاموش
تار زدن و تار کشيدن و تير کشيدن افکاري که چنگ مي نوازنند
و چنگ مي آويزند به هست و نيست.
کنون باد همچون واژه ها، خاموش، پشت کوهها نشسته است
و حال که بادي نيست و ابرها در آسمان پوسيده اند
باران خاکستر بر سر مردم خاک گرفته ي شهر مي بارد
 
....
 
و هنوز هم صداي مردم بي چهره از مناره هاي سر به فلک کشيده
مي آيد که مي گويند:"خدا در همين نزديکي است"
+ نوشته شده در 12:45 توسط آیدین.
دوشنبه یکم آبان 1385
چیزی مثل بازدم
نمی دونم از چی بگم و از کجا
شاید به قول معین جنگیدن بود برای زندگی
حالا که برگشتم، حالا که می تونم دوباره خودم نفس بکشم
زندگی یه جور دیگه ای شده
دلم می خواد بیشتر بگم
شاید بعدا
فقط از همه تشکر می کنم
که برام دعا کردن و به فکرم بودن
به خصوص از پونه، نازنین،اولدوز،معین،صبا و...
+ نوشته شده در 22:1 توسط آیدین.