تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
پنجشنبه چهاردهم دی 1385
اعتراف نامه
اولاْ مرسی از دعوت صباُ ثانیاْ:

1.کلاس پنجم دبستان که بودم عشق دسر درست کردن و اين چيزا داشتم، يه بار که از مدرسه بر مي گشتم رفتم پونزده تا Hobbyخريدم.اومدم خونه يه دونه قابلمه آلمينيومي بر داشتم، همه ي Hobby ها رو باز کردم و ريختم تو قابلمه و قابلمه رو هم مستقيم گذاشنم رو گاز! يه قاشق برداشتم و شکلات ها که داشت آب مي شد آروم هم مي زدم خلاصه همينطور که آب مي شد مي چسبيد به ته قابلمه...
چند دقيقه بعد تقريباٌ همه ي شکلات چسبيده بود به قابلمه و قاشق هم توش گير کرد، همون موقع مامانم از در اومد تو منم که هول کرده بودم قابلمه رو با دستگيره برداشتم و بردم سريع تو اتاقم ، مونده بودم که چيکار کنم...قابلمه رو که هنوز حسابي داغ بود چپوندم زير تختم ولي غافل از اينکه کف اتاق موکت بود و قابلمه هم عين اتو داغ!
بيشتر از اين کشش ندم ، همينقدر که مامانم بعد يکي دو ماهي قيد قابلمه و قاشق و دستگيره ي غيب شده رو زد و منم بعد از مدتي فرموشم شد و همه ي اون چيزا موند زير تختم.
فقط يه سال بعدش موقع خونه تکوني قيافه ي مامانم وقتي کارگره داشتن تختم رو جا به جا مي کرد ديدني بود!
 
2.سال 78 عاشق پونه شدم تابستوني که مي خواستم برم کلاس پنجم(فکر کن!!!).5 سال تمام براش نامه مي نوشتم البته فقط مخاطبشون بود چون هيچ وقت پست نمي شد، در اصل توي يه دفتر مي نوشتم که حالا خدا عالمه چي سرش اومده!!
 
3.پنج سال پيش توي چت خودمو جاي يه دختر جا زدم، بعد چند ماه چت و تلفن(اون موقع هنوز صدام دچار بحران بلوغ یا بهتر بگم خروس نشان نشده بود)، آقاهه که سی سالش بود و بدجوری عاشق من شده بود! هی اصرار اصرار که ببینمت منم که ناچار انکار! خلاصه انقدر قضیه جدی شد که مجبور شدم یه داستان پیاده کنم ، یه جوری که دختره(خودم)بر اثر سرطان بمیره(با الهام از م.مودب پور)، برنامه اینجوری شد که یکی دو هفته آقاهه تو بی خبری از معشوقش موند و منم به عنوان پسر عموی دختره که یه بچه راهنمایی بودم زنگ زدم به طرف و گفتم فلانی مرده! بعدشم یه
قرار گذاشتم و اومد یه سری نامه و عکس که متوفی براش گذاشته بود رو ازم بگیره، خلاصه اینکه این نقشه هم به خوبی پیاده شد و همه چیز به ظاهر تموم شد...ولی تا اون جایی که می دونم هنوز هم آقاهه عاشقمه!!!!
 
4.4-5 سالم بود یه بار خواب دیدم مامان بابام هیولا هستن و خودشونو شبیه آدم کردن، این خواب شد یه واقعیت بزرگ زندگیم و تا یکی دو سال ادامه داشت تا جایی که یه بار شب مامان بابام داشتن تلویزیون نگاه می کردن، منم مثلاً خوبیده بودم، ولی داشتم به هیولاگی مامان بابام فکر می کردم، کلافه شده بودم، اومدم تو هال جلوی مامان بابام داد زدم "اون ماسک هاتونو بردارین من که می دونم هیولا هستین!"
 
5.تا سه و نیم سالگی( خیلی سخت بود نوشتنش!) علنی پستونک می خوردم تا یک سال بعدش هم یواشکی!!

پ.ن: من اگه نخوام کسی رو دعوت کنم کیو باید ببینم؟؟؟؟

+ نوشته شده در 9:38 توسط آیدین.