تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
ّFamous Blue Raincoat
اينجا هوا سرد و نمناك است
ياد تو را، هر لحظه يادم مي آورد
همينش را دوست دارم كه مانده ام
...
مي دانم كه مي داني
مثل همان روز كه دخترت آمد
با شاخه رزي بين لبهايش
با همان خنده ي هميشگي
تو هميشه همانطور بودي كه بودي
مي بينم تو را كه باز با لاله گرم گرفته اي
مي داني اينها همه كم از آن لبخند هاي هميشگي ات ندارند
همان خنده هاي نخودي...
حتي يادش هم لبخدي هر چند تلخ
بر لبم مي نشاند
ممنونم كه مرا نجات دادي
همان قديم ها وقتي پدرم آمد و گفت
اين عكس را از كجا آوردي؛
تو هم مردانگي كردي و گفتي
"آقاي تفقد مال من است"
هنوز هم ترس چشمانت از يادم نرفته
و اشك بعد از آن سيلي
كاش لااقل تلافي آن سيلي را مي كردي
شايد دردش در قلبم فرو مي نشست.
چه مي توانم بگويم برادر عزيزم
واقعا چه مي توانم بگويم
فكر كنم دلم برايت تنگ شده
فكر مي كنم بخشيدمت
خوشحالم كه سر راهم قرار گرفتي
ممنون براي دردسرهايي كه درست كردم
و هيج نگفتي
آن شب كه آن حادثه...
همه چيز مسخره به نظر مي آمد
انگار كه همه چيز را ناگهان
سفيدي مطلق فرا گرفت...
و بعد تو ماندي و من و آن راننده ي مست...

+ نوشته شده در 12:35 توسط آیدین.