تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
یکشنبه هفتم مرداد 1386
نه شاید که نامش نهند نوستالژی
نمی دونم غرور من بود یا تو...
یا قرار بود اون نگاهها تمام جدول های
خیابون رو از پنجره ی باز ماشین نظاره کنه...
چیز هایی که به یاد می اومد و به سرعت یه
خداحافظی کوتاه از یاد می رفت...
و بعدش هم این ما بودیم که فکر می کردیم
شاید باید همه ی این اتفاقات می افتاد و همین
چند لحظه باقی می موند...
چند لحظه بین جدول های حل نشده ی خیابون
و خاطرات چسبناک ملس گذشته...
+ نوشته شده در 22:14 توسط آیدین.
یکشنبه سی و یکم تیر 1386
شاید فقط بدانی که هستم
شاید سکوت تنها پل ارتباطی باشد
وقتی می دانی که گفتنی هایت بی اندازه است
و شاید سکوت بهترین مرهم باشد...
برایش ساده بود
برایم سخت
.
.
.
وسکوت...
ولی دیگر همه چیز
مانده بر سر تاقچه ی عادت و فراموشی
...
سکوت
.
.
.
فراموشی
.
.
.

+ نوشته شده در 15:26 توسط آیدین.
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
تزویر؟ تاکی؟

+ نوشته شده در 18:27 توسط آیدین.
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
!new year
روزها گذشتند، آدمها هم مثل روزها،گذشتند
طعم گس و ملسي داشت سالي که گذشت
اميدوارم امسال کمي، فقط کمي شيرين تر باشد
 
سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در 22:9 توسط آیدین.
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
...
آه اگر دیروز برگردد، لحطه ای امروز من باشد
قلعه ی سنگین تنهایی چهار دیوارش ز هم پاشد
+ نوشته شده در 15:19 توسط آیدین.
پنجشنبه چهاردهم دی 1385
اعتراف نامه
اولاْ مرسی از دعوت صباُ ثانیاْ:

1.کلاس پنجم دبستان که بودم عشق دسر درست کردن و اين چيزا داشتم، يه بار که از مدرسه بر مي گشتم رفتم پونزده تا Hobbyخريدم.اومدم خونه يه دونه قابلمه آلمينيومي بر داشتم، همه ي Hobby ها رو باز کردم و ريختم تو قابلمه و قابلمه رو هم مستقيم گذاشنم رو گاز! يه قاشق برداشتم و شکلات ها که داشت آب مي شد آروم هم مي زدم خلاصه همينطور که آب مي شد مي چسبيد به ته قابلمه...
چند دقيقه بعد تقريباٌ همه ي شکلات چسبيده بود به قابلمه و قاشق هم توش گير کرد، همون موقع مامانم از در اومد تو منم که هول کرده بودم قابلمه رو با دستگيره برداشتم و بردم سريع تو اتاقم ، مونده بودم که چيکار کنم...قابلمه رو که هنوز حسابي داغ بود چپوندم زير تختم ولي غافل از اينکه کف اتاق موکت بود و قابلمه هم عين اتو داغ!
بيشتر از اين کشش ندم ، همينقدر که مامانم بعد يکي دو ماهي قيد قابلمه و قاشق و دستگيره ي غيب شده رو زد و منم بعد از مدتي فرموشم شد و همه ي اون چيزا موند زير تختم.
فقط يه سال بعدش موقع خونه تکوني قيافه ي مامانم وقتي کارگره داشتن تختم رو جا به جا مي کرد ديدني بود!
 
2.سال 78 عاشق پونه شدم تابستوني که مي خواستم برم کلاس پنجم(فکر کن!!!).5 سال تمام براش نامه مي نوشتم البته فقط مخاطبشون بود چون هيچ وقت پست نمي شد، در اصل توي يه دفتر مي نوشتم که حالا خدا عالمه چي سرش اومده!!
 
3.پنج سال پيش توي چت خودمو جاي يه دختر جا زدم، بعد چند ماه چت و تلفن(اون موقع هنوز صدام دچار بحران بلوغ یا بهتر بگم خروس نشان نشده بود)، آقاهه که سی سالش بود و بدجوری عاشق من شده بود! هی اصرار اصرار که ببینمت منم که ناچار انکار! خلاصه انقدر قضیه جدی شد که مجبور شدم یه داستان پیاده کنم ، یه جوری که دختره(خودم)بر اثر سرطان بمیره(با الهام از م.مودب پور)، برنامه اینجوری شد که یکی دو هفته آقاهه تو بی خبری از معشوقش موند و منم به عنوان پسر عموی دختره که یه بچه راهنمایی بودم زنگ زدم به طرف و گفتم فلانی مرده! بعدشم یه
قرار گذاشتم و اومد یه سری نامه و عکس که متوفی براش گذاشته بود رو ازم بگیره، خلاصه اینکه این نقشه هم به خوبی پیاده شد و همه چیز به ظاهر تموم شد...ولی تا اون جایی که می دونم هنوز هم آقاهه عاشقمه!!!!
 
4.4-5 سالم بود یه بار خواب دیدم مامان بابام هیولا هستن و خودشونو شبیه آدم کردن، این خواب شد یه واقعیت بزرگ زندگیم و تا یکی دو سال ادامه داشت تا جایی که یه بار شب مامان بابام داشتن تلویزیون نگاه می کردن، منم مثلاً خوبیده بودم، ولی داشتم به هیولاگی مامان بابام فکر می کردم، کلافه شده بودم، اومدم تو هال جلوی مامان بابام داد زدم "اون ماسک هاتونو بردارین من که می دونم هیولا هستین!"
 
5.تا سه و نیم سالگی( خیلی سخت بود نوشتنش!) علنی پستونک می خوردم تا یک سال بعدش هم یواشکی!!

پ.ن: من اگه نخوام کسی رو دعوت کنم کیو باید ببینم؟؟؟؟

+ نوشته شده در 9:38 توسط آیدین.
یکشنبه دوازدهم آذر 1385
عکس
به قاب عکس بيهوده ننگر
صاحب عکس ديگر اينجا نيست
صاحب عکس سالها پيش از اينجا رفت
صاحب عکس خاطراتش را جمع کرد و رفت
صاحب عکس همان بود که مي خنديد و سيگار مي کشيد
صاحب عکس حتي زير سيگاريش را هم با خود برد

به صاحب عکس  بيهوده ننگر
قاب عکس ديگر اينجا نيست
قاب عکس سالها پيش گم شد
قاب عکس کم کم ميخش شل شد و بعد
...افتاد
قاب عکس آن اوآخر حتي ديگر عکسي نداشت

به سنگ تراش خورده ي روي زمين بيهوده ننگر
صاحب عکس زير آن خاک هاي سياه نيست
صاحب عکس سالها پيش از اينجا رفت و
قاب عکسش را هم با خود برد

اين ها را عکس بي قابش به من گفت

+ نوشته شده در 19:45 توسط آیدین.
جمعه سوم آذر 1385
به سردی انگشتان منجمد
همچون قطرات بخار بر ليوان آب يخ
روي ديوار زندگي مي لغزيم
تا طعمه ي ديگر قطرات شويم که هر يک
چنگ مي زنند به سطح صاف و صيغلي زندگي
دست آخر، سنگينيمان مارا سرازير مي کند

 

+ نوشته شده در 17:43 توسط آیدین.
جمعه سوم آذر 1385
دريا زدگي
گرچه طعمه ي امواج مي شوند
                                    - در دريا-
عاشقان فراموش نمي کنند
لحظه ي پر شدن آب در ريه ها را
که همچون خطي از خون گرم
بر برف سپيد نابه هنجار است.
 
اما دستان فراموش شده ي کمک هاي زير آب،
لحظه ي تند شدن خاطرات در مقابل
چشمان خيره به "هيچ" آنان است
 
وآندم که مي نوشند و مي نوشند و مي نوشند
انديشيدن به شهوت وحشيانه ي سرخ چيزي از غم
باز ماندگان نمي کاهد.
 
دستاني که خيره به آسمان از آب بيرون زده
و التماس مي جويد، خسته از خواستن فرو مي رود
زير قطرات حيات.
 
خاکستر به خاکستر، خاک به خاک
يادبودي در ميدان شهر، دسته گلي بر خاک نمور قبر
و چند قطره اي اشک
اينگونه فراموش مي کنند يکديگر را...
 
اما عاشقان فراموش نمي کنند
دستاني که خيره به آسمان از آب بيرون زده و التماس مي جويد...
+ نوشته شده در 17:42 توسط آیدین.
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
کومه
دستي که بر در ماند
گره از کلون در باز مي کرد
و آنسوي مه، مردي
انتظار را به سخره مي گرفت
 
...
 
پاسخ آن بود...
همان که بارها دست شد
و دست ، کلون شد
و کلون ، تقه اي شد بر در
و انتظار و انتظار
که عشق، قلب شد
و فلب، يخ شد
و يخ، سنگ
 
...
 
مرد ابلهانه قهقه سر  مي داد
و مه غليظ .
دست هنوز بر در خيره بود
تا گره از کلون در باز کند.
+ نوشته شده در 16:15 توسط آیدین.
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
خاکستر خاطرات
فاصله ي تيرهاي چراغ برق را به شماره اي مي پيمودم
هوا که گرگ و ميش مي شد و جير جير جيرجيرک ها و غور غور غورباقه ها
به اوج مي رسيد، من نيز به اوج تپه ي خاطراتم رسيده بودم
"جايي بين هيچ کجا و خداحافظ"
جايي که دست دراز مي کردي مي توانستي آبي آسمان را مشت کني
                                       - و سرو منتظر که بلنداي آسمان را مي خراشيد -
...
 
انگشتاني پريشان و منتظر، زل زده به آن سوي پنجره
پاهايي نا توان از گفتن حقيقت که ديگر راهي نيست
و قلبي خسته از تپيدن براي رسيدن به جايي ، نا کجا
به "جايي بين هيچ کجا و خداحافظ" که دست دراز مي کردي...
+ نوشته شده در 16:14 توسط آیدین.
چهارشنبه دهم آبان 1385
بر بلندای آسمان خراشهای شهر
گفتن و شنيدن و قهقه ي مستانه سر دادن کجا بود و حال؛ خاموش
تار زدن و تار کشيدن و تير کشيدن افکاري که چنگ مي نوازنند
و چنگ مي آويزند به هست و نيست.
کنون باد همچون واژه ها، خاموش، پشت کوهها نشسته است
و حال که بادي نيست و ابرها در آسمان پوسيده اند
باران خاکستر بر سر مردم خاک گرفته ي شهر مي بارد
 
....
 
و هنوز هم صداي مردم بي چهره از مناره هاي سر به فلک کشيده
مي آيد که مي گويند:"خدا در همين نزديکي است"
+ نوشته شده در 12:45 توسط آیدین.
دوشنبه یکم آبان 1385
چیزی مثل بازدم
نمی دونم از چی بگم و از کجا
شاید به قول معین جنگیدن بود برای زندگی
حالا که برگشتم، حالا که می تونم دوباره خودم نفس بکشم
زندگی یه جور دیگه ای شده
دلم می خواد بیشتر بگم
شاید بعدا
فقط از همه تشکر می کنم
که برام دعا کردن و به فکرم بودن
به خصوص از پونه، نازنین،اولدوز،معین،صبا و...
+ نوشته شده در 22:1 توسط آیدین.
یکشنبه شانزدهم مهر 1385
اين سوي سينه...
دست راستم را بر شانه هاي زني فراموش کرده ام
و چشم هايم را در موهاي ژوليده اش
بي دست و چشم
من به بادي فکر مي کنم
که خاک مزار دوستانم را
به دامنه ي مرثيه ها مي راند.
 
زني شانه هايش را
زير دست راستم فراموش کرده است
و موهايش را در چشمانم
بي شانه، بي مو
نمي دانم به چه فکر مي کند.
 
....
 
آتش اينجاست
همين جا
اين سوي سينه که نامش چپ است
وگرنه من چه کاره بودم به دوست داشتن و دوست داشتن؟
اين همه کوچه ي تنگ و تاريک و باريک و ديگر مهم
نيست ها را گشتن به دنبال چه مي دانم چه چيز را که حس
خسته شود و دست سوي واژه پر دهد و واژه را بيابد و
نفس را معني بخشد و بدمد و بدمد و دم نزند و خزيدن و
برخاستن و افتادن ها رايک به يک ببيند و رو در روي
بادي بي چرا سربرافرازد
و بگويد:
آتش اينجاست
همين جا
اين سوي سينه که نامش چپ است.
+ نوشته شده در 22:34 توسط آیدین.
شنبه پانزدهم مهر 1385
....Yesterday

Yesterday
all my trouble seemed so far away
Now it looks as though they`re here to stay
Oh I believe in yesterday

Suddenly
I`m not half the man I used to be
there`s a shaddow hanging over me
Oh yesterday came suddenly

Why she had to go I don`t know
she wouldn`t say
I sad something wrong
Now I long for yesterday

Yesterday
Love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away
Oh I believe in yesterday

 .......Why she had to go

Yesterday
Love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away
Oh, I believe in yesterday
............Mm mm mm mm mm mm mm

+ نوشته شده در 7:56 توسط آیدین.
یکشنبه دوم مهر 1385
این روزها
بي حوصلگي، خلق تنگ، اسباب کشي، آپ نکردن
۳ هفته کتاب نخوندن، درس، فکر و فکر و فکر
 
بعضي چيزها ناگهاني پيش ميان مثل تصادف، مثل خودکشي، مثل...
يه باره ميان تو زندگي و کار خودشونو مي کنن و مي رن
ولي بعضي چيزا آروم تو زندگي رسوخ مي کنن
آروم بدون اينکه بفهمي همه چيزت مي شن
يا بلعکس آروم بدون اينکه بفهمي همه چيزتو مي گيرن
و تو تمام اين مدت تو خواب زمستاني ، خواب هاي سياه و سفيد ميبيني
+ نوشته شده در 22:54 توسط آیدین.
شنبه یازدهم شهریور 1385
قایقران
روی صندلی خاک گرفته ام نشسته ام
از بالکن کارناوال را تماشا می کنم
از دور فریاد قایقرانی باد را همراهی می کند
و خورشید در افق آخرین زورهایش را می زند
حالا هوا گرگ و میش شده و نور فانوس دریایی از ساحل به چشم می خورد
.
.
.
حتماً قایقران به ساحل رسیده
+ نوشته شده در 21:56 توسط آیدین.
پنجشنبه دوم شهریور 1385
وحشت و بدبختی
"-ببین به نظر من زندگی دو قسمت داره یعنی به دو قسمت تقسیم می شه
-یعنی چی؟چی هست؟
-ببین به دو بخش وحشت و بدبختی، وحشت مربوط به بیماریهای کشنده
و افلیج بودن یا قورت دادن یه اختاپوس زنده است و مردمی که اینجور
مشکلات رو دارن تو این بخش زندگی می کنند و بقیه ی مردم هم بدبخت اند
-خب تو تو کدوم دسته ای؟
-من ترجیح می دم بدبخت باشم، آره بدبختی خیلی بهتره..." *
 
از خودم می پرسم چرا بعضی از آدما براشون گفتن حقیقت انقدر بغرنجه؟؟
 
*:دیالوگ فیلم Annie Hall به کارگردانی: Woody Allen
+ نوشته شده در 16:31 توسط آیدین.
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
مدادرنگی
قدیم تر خاکستری بود که به سفیدی می زد
حالا هم خاکستری است ولی به سیاهی می زند
دلم کمی رنگ می خواهد، رنگ تند تا تلخی این
خاکستری را بشوید
قرمز
نارنجی
زرد
سبز
آبی
کاش کسی یک بسته مدادرنگی 11 رنگ بهم
هدیه می داد از آنها که جای یک رنگش خالی است
جای رنگ سیاه...
+ نوشته شده در 16:0 توسط آیدین.
جمعه بیستم مرداد 1385
...
روزهای چندش آوری است
فقط می گذرد و ردِ ثانیه هایش بدنم را می سوزاند
 
پ.ن:چقدر ترک کردن سخته...چقدر آدم بودن سخته...
+ نوشته شده در 0:1 توسط آیدین.
جمعه سیزدهم مرداد 1385
...
بعد از سه بار پاک کردن و نوشتن هنوز هم نمی دانم که چه می خواهم بنویسم
 
گاهی زندگی که مثل چرخ گاری لنگ لنگ می زند ، در سرازیری حوادث آنقدر می چرخد
و می چرخد و می چرخد که همه چیز در دلش به هم می خورد و می شود چیزی مثل آش شله قلمکار
آنوقت است که آدم حسرت نداشته ها را می خورد و نداشتن داشته ها...
زندگی سخت نیست ولی سخت شد، از زمانی که همه خواستند همه جا را آسفالت و خط کشی کنند
از وقتی آنقدر تونل و جاده فرعی ساختند که دیگر نه سر بالایی باقی گذاشتند نه سرازیری.
آدمهای کمی را می شناسم و آدمهای کمتری من را می شناسند، به این نتیجه رسیدم که
آقای ساکن آپارتمان شماره ی 4 هم دیگر برایم غریبه شده...
این روزها دلم یک بهانه می خواهد ، یک بهانه برای خوش بودن، برای الکی خوش بودن
افسوس آنقدر دل به دریای زندگی زدیم که چیزی جز دریا زدگی عایدمان نشد
نمی دانم شاید همین حالا شاید هم چند لحظه بعد بهانه ای پیدا شود...شاید...
+ نوشته شده در 16:10 توسط آیدین.
سه شنبه سوم مرداد 1385
دیالوگ
-تاریخ انقضایش سر رسیده باید...

-نه هنوز نفس می کشد

+ نوشته شده در 23:10 توسط آیدین.
دوشنبه دوم مرداد 1385
قطعه ای از زندگی
"نمی دانم این منم که که از کنار دقایق می گذرم یا دقایق که از کنارم می گذرند" این را آقای ساکن آپارتمان شماره ۴ از خودش پرسید

+ نوشته شده در 22:5 توسط آیدین.
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385
سلام
نمی دونم دقیقاْ چند روزه ننوشتم و دلم نمی خواد که بدونم. آقای ساکن آپارتمان شماره ۴ یه جورایی گم شده بود توی خیال و واقعیت توی آرزو و آینده و یه جورایی توی دریایی از توهمات دست و پا می زد.خیلی چیزا توی همین مدت چند روز برای آقای ساکن آپارتمان شماره ی ۴ اتفاق افتاد که قصد داره بین خودشو من بمونه و هیچ کس دیگه ازش خبر دار نشه.آقای ساکن آپارتمان شماره ی ۴ یک چیز رو فهمید اینکه نمی تونه زندگی رو با همه ی زشتی هاش دوست نداشته باشه...

+ نوشته شده در 22:13 توسط آیدین.
جمعه شانزدهم تیر 1385
سفر
آقای ساکن آپارتمان شماره 4 امروز خواست بره مسافرت تا با خودش خلوت کنه
ولی جاده بسته بود و برگشت!!!!
+ نوشته شده در 23:24 توسط آیدین.
دوشنبه دوازدهم تیر 1385
مترو

آقاي ساکن آپارتمان شماره ي 4 ديروز دست به يک حرکت انتحاري زد ، صبح کله صحر(ساعت 11 البته) از آپارتمانش که قريب به 3 روز در آن جا خوش کرده بود و پا بيرون نگذاشته بود بيرون زد و به قصد گرفتن چند قطعه عکس سفر ماجراجويا نه اش را به سمت مترو آغاز کرد.
از پله هاي برقي که پايين رفت صاف رفت به سمت باجه ي فروش بليت و يک بليت دو سفره به قيمت 175 تومان خريد و خلاصه با فشار جمعيت و داد بيداد مسولين توانست راهي از بين جمعيت پيدا کند و به سمت سکوي ايستگاه رفت آقاي ساکن آپارتمان شماره ي 4 از آنجا که اينجا را با فرنگ اشتباه گرفته بود با ژستي هنري دست به کوله اش برد و دوربين نه چندان حرفه ايش را درآورد و سه پايه اش را هم باز کردو کادر بست و تنظيم کرد و منتظر رسيدن کرم غول پيکر آهني اي که در اين سوراخهاي نا مطمئن شهر جولان مي داد شد که يک آقاي شيک پوش جوان که نمي دانم ساکن کدام آپارتمان بود جلو آمد و به آقاي ساکن آپارتمان شماره ي 4 گفت:"ببخشيد مي دونيد که اينجا عکسبرداري و فيلمبرداري ممنوعه؟ به خصوص اگه دوربين حرفه اي باشه" آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 يه نگاهي به دوربين انداخت و گفت:"اِ..ببخشيد من نمي دونستم ولي خب دوربين من خيلي هم حرفه اي نيست من فقط مي خواستم چندتا عکس بگيرم" آقاي شيک پوش با نگاهي جدي تر و سخت گيرانه تر از قبل گفت:"من نمي دونم آقا به ما اجازه ندادن که بذاريم بدون مجوز از اين کارا بکنن" و آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 هم با کمي لفت و ليس سه پايه رو جمع کرد و دوربين را انداخت روي شانه اش به محض رفتن آقاي مسول دوربينش را دست گرفت و چلپ چلپ عکس انداخت و در حالي که يک چشمش به اطراف بود تا طرف دوباره برنگردد با آمدن قطار توانست آن لحظه ي دلخواهش را ثبت کند گرچه اولش از اينکه نتوانسته بود از سه پايه استفاده کند ناراضي بود ولي بعدا که با نگاهي مغرور به حاصل کارش نگاه مي کرد از کارايي خودش تعجب کرد و به خود گفت:"تا وقتي آدم دو تا دست سالم داره سه تا پاي اضافه مي خواد چي کار؟؟" خلاصه يک ساعتي از اين واگن به اون واگن رفت و از آدما عکس انداخت خسته که شد نشست بغل دست يک پسر 17-18 ساله پسره خيلي مضطرب و مشوش بود. آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 که حوصله اش سر رفته بود سر صحبت را باز کرد و چشمتون روز بد نبينه پسر جوان عازم سفري بس خفن تر و ماجراجويانه تر بود...کنکور...بگذريم که آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 چقدر حول دانشگاه نرفتنش حرف زد...تقريبا دو ساعت که از اين سفر نه چندان جذاب گذشت آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 تصميم گرفت به همان 20-30 قطعه عکس اکتفا کند...
اين تازه از روزهاي جذاب آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 بود...بيچاره آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 که مي خواد بزرگ شدنش را با ولخرجيِ زمان از ياد ببرد...حيف که گريزي نيست نه براي او و نه براي هيچکس ديگر.
+ نوشته شده در 23:40 توسط آیدین.
جمعه نهم تیر 1385
or somthing like that کسالت
روزاي خسته کننده و کسالت آور تابستون مي گذره و من هم تو خونه مراحل کپکزيساسيون۱ رو طي مي کنم
نمي دونم اين چند وقته از تنبلي يا اينکه چيزي به ذهنم نمي رسيد نتونستم اينجارو آپ کنم
دلم براي روزاي آخر شهريور پارسال تنگ شده چقدر اون روزا حرف داشتيم.نمي دونم سلول هاي مغزم پوسيده يا روحم.
از بيکاري مي خوام چندتا پيشنهاد بهتون کنم البته اگه شما هم بيکار بوديد حتماً دنبال اين پيشنهاد ها بريد
۱.فيلم: Crash (اينو اگه بيکار هم نبوديد حتماً ببنيد.اسکار بهترين فيلم 2006 رو برد.)
 ۲Talk to her (يه فيلم عالي اسپانيايي که زير نويس فارسيشو ميشه تو خيابون هم پيدا کرد!!! البته چلچراغ هم تو شماره ي آخر توصيه کرده)
 Henrry & June (مضمون فيلم زيادي روشنفکرانه است ولي فيلم خوبيه در ضمن فرانسويه و زيرنويس فارسيشو ميشه پيدا کرد)
 Dogville (يه تله تاتر خيلي قشنگ و هنري، درسته Nicole kidman و Harreit Andersson توش بازي مي کنن ولي اصلا هاليوودي نيست)
۲.کتاب:چيدن قارچ به سبک فنلاندي۳ (يه کتاب خيلي جم و جور که ۲ ساعت بيشتر از وقتتونو نميگيره و پره از داستانهاي خيلي کوتاهِ عجيب)
همنام۴ (آخرين رمان جمپا لاهيري که واقعاً قشنگ و روونه به کسايي که داستان کوتاه هاشو خوندن توصيه مي کنم حتماً بخونن)
پرسش هاي زندگي۵ (مباني فلسفه رو به زبون خيلي ساده ميگه شايد به نظر آبکي بياد ولي اصلاً اينطوري نيست)
ماهيها در شب مي خوابند۶ (يه داستان نه چندان بلند که بقول خودش معقوله ي عشق رو با نگاهي متفاوت تحليل مي کنه و در جمع قشنگ و روونه)
۳.مويسقي:حال ندارم پيشنهاد کنم هر چند که کلي پيشنهاد داشتم!!!!

پ.ن:۱.منظور مراحل کپک زدن و واکنشهاي حاصله است!!!
۲.کارگردان فيلم پدرو آلمادورا است(خودم تا ديروز نمي دونستم کلي ذوق کردم فهميدم :دي)
۳.مترجم:وريا مظهر، نشرني
۴.مترجم:فريده اشرفي، انتشارات مرواريد
۵.فرناندو سوتر، مترجم:عباس مخبر، انتشارات طرح نو
۶.سودابه اشرفي ، انتشارات مرواريد
پ.ن:ببخشيد زيادي حرف زدم عوض اين يه هفته رو درآوردم

+ نوشته شده در 22:3 توسط آیدین.
جمعه دوم تیر 1385
هربرباد

سوار باد که مي شوم زوزه مي کشد
مي خواهد مرا به نا کجا آبادش برد
مي گويم "به تو مي گويند هربرباد؟"
مي گويد:"نه به تو مي گويند."
و راست هم مي گفت. باد مرا بالا برد
حتي بالاتر از لاک پشت هايي که پرواز مي کردند روزي
و ديگر در اين آسمان کثيف شهر ديده نمي شوند.
آنقدر بالا مي رويم که زمين مي شود نقطه
در دل مي گويم اين همان راهي است که آدمها
مي روند پيش خدا؟
باد مي گويد:"نترس هنوز نمرده اي"
ولي من نمي ترسيدم و دلم مي خواست صورت سرخ و
گوشتالوي خدا را ببينم با آن سبيل پر پشت...
باد که آرام ميگيرد من لب پنجه ام نشسته ام و
اشک مي ريزم براي لپ هاي سرخ خدا

+ نوشته شده در 18:43 توسط آیدین.
پنجشنبه یکم تیر 1385
هيولاي خانگي ام
 
دو روزي است که برادرم خانه نيست
ديروز هيولاي خانگي ام را در حمام شستم
به سختي سرش را زير دوش مي گرفت،
تازه نتوانستم پشتش را کيسه بکشم
شب که خواستم دندانهاي هيولايم را بعد از خوردن شامش مسواک بزنم
استخواني نازک از لاي دندانهايش افتاد
باز فهميدم شيطنت کرده.روي باقيمانده هاي استخوان
چيزي شبيه ساعت بود، ساعتي خيلي آشنا،ساعت برادرم،
صد بار به هيولايم گفتم
"خوردن آدمها شوخيه بامزه اي نيست"
ولي عيبي ندارد اشتباه کرده بود ديگر کاريش نمي شد کرد
اميدوارم برادرم از شوخي هيولايم ناراحت نشده باشد...
+ نوشته شده در 14:14 توسط آیدین.
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385
زمین و آسمان ارزانی خودت‌‌...

+ نوشته شده در 12:32 توسط آیدین.
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385
دندان عقل فيل
 
پا که به بيرون نهاد ، گمان کرد
زندگي همان نور خورشيد بود
که سايه ي عريض و طويل و تاريکش
را طلايي مي کرد.
و آن دم که ديگر خورشيد در آسمان نبود
لامپ مهتابي بالاي سرش نمي توانست
ذهنش را روشن کند.
و خورشيد در کسوف دائمي ماند.
ولي درد او بيش از اينها بود.
حتي بيشتر از درد دندان عقل فيل
زيرا خورشيد ديگر فقط
سايه اي داشت عريض و طويل و تاريک
+ نوشته شده در 23:10 توسط آیدین.
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385
1.دیروز بهترین دقایق عمرمو گذروندم
لحظه هایی که هیچوقت از یادم نمیره
امیدوارم همه ی زندگیم پر از این لحظه ها باشه!!!
 
2.موجي همچو اعتراض
مي چرخيم بر گرد اين دايره و فريادي مي زنيم از بودنمان
حق داشتن را فرياد مي زنيم،حق خواستن را فرياد مي زنيم،حق خواسته شدن...
و بار ديگر دستان هم جنسانمان همچو تازيانه بدن خسته از بودنمان را مي نوازد
و ما در انتظار ياري، نه از فراسو و ماورا چشم دوخته ايم به انسانها
و بار ديگر بر خواهيم خواست و فرياد خواهيم کشيد تا بشنوند صدايمان را و انکار نکنند بودنمان را...
 
تجمع مسالمت آميز دفاع از حقوق زنان در روز ۲۲ خرداد به خشونت کشيده شد،از همه ي دوستان
مي خواهم به جمع معترضان به اين برخورد بپيوندند.زن ایران

+ نوشته شده در 14:36 توسط آیدین.
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385
!!!!Hello summer (تابستون+مقداری جام جهانی)
یعد از مدت ها دارم اینجوری(منظورم همینجوریه که می بینید) می نویسم.
امتحانات تموم شد با همه ی نمره های افتضاحی که قراره بگیرم.
یه تابستون داغ و کسل کننده ی دیگه هم از راه رسید.
از امروز برای من خیلی چیزا عوض می شه به عبارتی زندگیم تو یه مسیر
جدید قرار می گیره و به خاطر همین خیلی هیجان زده ام و اضطراب دارم
از همه ی چیزایی که قراره پیش بیاد.
علاوه بر همه ی اینها امسال برای اولین بار در عمرم دارم از دیدن فوتبال لذت می برم
و واقعا به این نتیجه رسیدم که فوتبال اگر نگیم بهترین ورزش ،جزو بهترین ورزش هاست.
امیدورام این تابستون داغ و فوتبالی به کولریه خودتون دلچسب تر بشه...
+ نوشته شده در 16:27 توسط آیدین.
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385
سرخ
 
چقدر از فلاسفه بدم مي آيد
با آن کلاههاي مسخره و ريش بلند
و آن نگاههاي عاقل اندر سفيه
جهان تناقض،جهان بدعت و يک سري
چيزهايي که حتي گاوهاي همسايه هم که آنقدر
فهيم هستند،درک نمي کنند.
و وقتي يرايت مي نويسم، نمي خواهم به آن
آدمهاي احمق فکر کنم.
مي دانم که هيچ کس نمي تواند عشق را بسرايد
ولي مي توانم داستانهاي خوبي برايت بگويم
داستان عشق ماده گاوي به سرگين غلتان
داستان تن فروشي زنبور ملکه
داستان پسر بچه ي لبو فروش
و چقدر دوست دارم لبو را، وقتي که تو درکنارم
نشسته اي و لب هايت از آن سرخ تر است.
و وقتي نمي توانم کاغذ را سياه کنم براي
داستانهايي که فقط چراغ مطالعه ام مي خواند
از خودم بيزار مي شوم
و به سرخي تو مي انديشم و لبخندي مي زنم هرچند بي رمق ولی از ته دل.
+ نوشته شده در 18:22 توسط آیدین.
سه شنبه نهم خرداد 1385
چشم چپِ سگ
 
طرحي از يک فرشته در ذهن مي زنم
با بالهايي از کاغذ کاهي
با چمشاني به سياهي چشمان گاو
با سري تراشيده، مثل سربازهاي تازه خدمت
و آنقدر کوچک که در دستانم جا شود
دنياي سختي است وقتي خدا خواب آدم مي بيند
و فرشته ي من خواب رهايي
و وقتي مي بينم پيرمردِ نابينا، سگِ پيرش
را آزاد مي کند و روي نيمکت پارک مي نشيند
منم چشمانم را مي بندم تا لحظه اي کور شوم
و آنگاه فرشته ام را در ظلمت مي بوسم و
رهايش مي کنم.
و وقتي چشم باز مي کنم پيرمرد مرا تماشا مي کند
و مي دانم که مرا مي بيند.
 
1.2.85

پ.ن: هر چند ناچیز ولی برای عزیزی که شعر می خواست...

+ نوشته شده در 21:20 توسط آیدین.
سه شنبه دوم خرداد 1385
فرکانس
شاید همه چیز از یک شکّ شروع شد.
یک بدبینی ساده و در عین حال آزار دهنده مثل اینکه بدونی یه سوسک بزرگ تو اتاقته
ولی هر چی می گردی پیداش نمی کنی.


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 11:32 توسط آیدین.
دوشنبه یکم خرداد 1385
???Unlimited
نمی دونم درست می گفت یا نه؟ شاید هم حق با اون بود من خودمو به ظاهر محدود کردم انقدر که در واقعیت هم محدود شدم

+ نوشته شده در 18:25 توسط آیدین.
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
تکرار..

بارها سعی کردم تا کلماتم را قبل از اینکه به زبان بیارم تکرار کنم تا ناخواسته تپق نزنم
یا چیزی از قلم نیفتد.تقریباً می دونستم که هیچ راه برگشتی نیست.
اگر هم بود آنطوری نبود که چیزی عوض بشه.
تمام مدتی که به اون صفحه ی لعنتی چشم دوخته بودم، تک تک حرفهام رو زیر و رو می کردم...
شاید تلخ بودنش آنقدر بود که جز به تلخی فکر نمی کردم.
ولی باور نمیکرد که خواستم همه چیز کمی شیرین تر باشد و حیف از آنکه نشد...
و همین که داشتم جملاتم را بار دیگر در ذهن هجّی می کردم از سرم گذشت:
ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود!
ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود!
ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود!
و به تمام دقایق اندیشیدم و تمام جاهای بودن و نبودن و حتی خیالبافی ها
و حتی به یادداشت های خط خورده ام نگاهی انداختم، نگاهی ملامت گرانه و خالی از احساس.
و برای آخرین بار جملاتم را در ذهن مرور کردم تا چیزی از قلم نیفتد...

+ نوشته شده در 22:5 توسط آیدین.
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
درخت توت سياه
 
سياه بهار است ، بهار من
هوا را گرده هاي لقاحِ غم پر کرده
و سگان آبستن گوشه اي در کنج
به انتظاري سگي نشسته اند
و من در سايه ي توت سياه، به سياه بختيم مي انديشم
و سايه مرا در سياهي غرق مي کند.
 
۱۷.۲.۸۵
+ نوشته شده در 17:5 توسط آیدین.
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385
بی نام
1)
آن سال زمستان برف سنگيني باريده بود؛ خيابانهاي تهران بعد از سالها يکدست سفيد پوش شده بود.ژاله به
آرامي و با احتياط در پياده روي يخ زده قدم بر مي داشت، هشت ماهه بود، جثه ي لاغري داشت و ريز نقش بود و شکم بالا آمده اش از دور نمايان بود.

ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 22:21 توسط آیدین.
جمعه یکم اردیبهشت 1385
سرزمين روياهايم
سرزمين روياهايم
 
در سرزمين سوالها حق نداري بگويي
چرا؟ چه کسي؟ چطور؟ و...
در سرزمين جواب به تو مي گويند
مگر خدا را قبول نداري؟
مگر نمي داني رابطه ي عليّت چيست؟
مگر نمي خواهي رستگار شوي
پس دهان زيبايت را ببند و سکوت کن
در سرزمين روياهايم مي توانم عاشق شوم
عاشق فرشتگان بالدار
و وقتي از پنجره ي کوچکِ چشمم به باغ مي نگرم
خدا را مي بينم که سرفه کنان با قامتي بلند و
قوز کرده و پالتويي مشکي بر تن و دمپايي هاي
لاستيکي اش که لخ لخ کنان روي موزائيک هاي
حياط مي کشند و کمي لنگان قدم بر مي دارد، به سمت
من مي آيد و من از پنجره برايش دست تکان مي دهم
و او با سرفه لبخندي مي زند.
و صبحها آن "گياه بهشتي" را که دو سالي است
در باغچه ي کوچک پشت اتاقم کاشته ام، مي بوسم
و اي کاش آن گياه به خدايم مي گفت که من کيستم
تا شايد خدا هم به آن گياه مي گفت من کيستم.
و شب هنگام قبل از آنکه بخوابم و سرزمين روياهايم
را ترک بگويم به هوس راني ملخ مي انديشم
و به خود مي گويم که او هوس بازترين مخلوق است.

+ نوشته شده در 17:59 توسط آیدین.
چهارشنبه سی ام فروردین 1385
فاحشه ی شهر ما
فاحشه ی شهر ما
 
صبحها که از خواب بر می خیزد
     آرایش شب قبل را از صورت پاک می کند
چای می نوشد؛ به کلاغهای سیاهِ شوم لب پنجره غذا می دهد
وحسرت و نفرین را بر دل کفتران شهر می گذارد.
گفت که روزی با مسیح موعود چای نوشیده
"مسیح دستم را بوسید و از من خواست تا برایش دعا کنم"
         - مردم لعن و نفرین نثارش کردند-
هر شب در اعماق نور و دود و رنگ شهر گم می شود
و صبح با خود در آیینه زمزمه می کند.
فاحشه ی شهر ما راز دیگری هم داشت
رازی که هر روز در آیینه یه خود می گفت
او به خود می گفت شبی با مسیح همبستر شده.
+ نوشته شده در 17:35 توسط آیدین.
شنبه بیست و ششم فروردین 1385
کوچه پس کوچه
امروز بر حسب یک قرار نا فرجام، توفیق اجباری نسیبم شد و برای وقت گذرانی مجبور شدم
(البته به قول یه نفر هیچوقت مجبور نشو!!!) تو کوچه پس کوچه های شریعتی چرخی بزنم.
خیلی وقت بود که کوچه های باریک و تو در توی تهران را ندیده بودم، یه جورایی
برام جالب بود که به فاصله ی نه چندان زیادی از آن خیابان شلوغ،پراز اتومبیل های
رنگارنگ و آدمهای رنگارگتر داخل آنها و آدمهای خسته ی پر مشغله و کافی شاپ های
پر از دود و بوی قهوه ی آمیخته به عطرهای گرانقیمت؛هنوز هم می شود-به قول سهراب-صدای
پای آب را شنید (هر چند که دیگر این روزها آب از بستر بتنی ما آدمها می گذرد و عطر و
منظره ی آن آبی که سهراب می گفت را ندارد؛ ولی هرچه باشد صدای همان آب را دارد).
در این کوچه گردی به یک پارک کوچکی رسیدم که همانطور که انتظار می رفت ۱۰-۱۵
تا بچه ی قد و نیم قد از تاب و سرسره هایش آویزان بودند و در گوشه ای چهره ی گرفته ی
نیمکتی توجهم را جلب کرد، بروی نیمکت جا خوش کردم و به بچه ها نگاه کردم. این منظره ی
تقریباً عادی مثل همیشه نبود و احساسی غریبی داشتم.شاید چون آنقدر خودمان را در دلبستگی های
این زندگی غرق کرده ایم که زیبایی کوچکترین چیزها را از یاد برده ایم.
یا شاید هم این احساس چند دقیقه ی بعد بوجود آمد؛ وقتی که کتاب شعری (کتاب به وقت گرینویچ،
حسین پناهی) که یک ساعت پیش خریده بودم را باز کردم و اولین شعری که به چشمم خورد این بود:
 
چه اوقات سختی که بر من گذشت!
گواه دل ریش من، ماه بود!
دمی شک نکردیم به شاهراه ها،
دریغا که بی راهه ها راه بود!
 
پ.ن: بعضی وقت ها باید سرمونو از تو لاک سخت و بی روزنه ای که ار افکارمون ساختیم بیرون بیاریم
و یه نگاهی به اطرافمون بندازیم-هر قدر کوتاه.

+ نوشته شده در 23:14 توسط آیدین.
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385
امروز بار ديگر به ياد عقب ماندگي افکاري افتادم
که نام سرمدار و رهبر را بر پيشاني خود نوشته اند
و بار ديگر دلم به حال همگيمان سوخت
و نمي دانم کي و کجا، شايد بار ديگر دستي از خودمان نه از فراسوي افکار و اعتقادات
ما را در اين مسير ناهموار هدايت کند.
+ نوشته شده در 23:47 توسط آیدین.
یکشنبه بیستم فروردین 1385

سکه را بي هدف به بالا مي اندازم و در چرخ زدن آن مي انديشم
هر دو روي آن خط بود
خطي به مرز هيچ ، خطي به سوي پوچ
و آنگاه نمي دانم کدامين خط موازي، در بي نهايت مرا قطع مي کند.


+ نوشته شده در 22:30 توسط آیدین.
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385

۱.آیینه تمام حقیقت نیست
حقیقت خود آیینه چسیت؟


۲.صدای منحوس ماشینها در گوشم به اوج می رسد
شنوایی ام را از دست خواهم داد

 

+ نوشته شده در 19:29 توسط آیدین.
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385

آسمان قرمز
زمین سیاه
بوی گوشت سوخته می آید
دستانم بوی خون می دهد
گویی کسی را به ناحق حکمی بریده اند

+ نوشته شده در 22:10 توسط آیدین.
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385
مرد عزب مرد.
+ نوشته شده در 2:17 توسط آیدین.
شنبه دوازدهم فروردین 1385
عزب
به خودش می اندیشید مردعزب
چهل سالی را گذراند
ته مانده ی مغزش، امید مرگ است و بس
در خشکی نفسش بوی مرگ به مشام می رسید
مردعزب سالهاست که مرده است پشت عقربه های زمان


 

+ نوشته شده در 12:8 توسط آیدین.
شنبه دوازدهم فروردین 1385
تولد در دنیای کوچک من
من در دنیای کوچکم

صبحها متولد می شوم

دست و رویی می شویم و

 به اندازه ی یک کف دست نان و یک قاشق مربا خوری صبحانه می خورم

بعد همینطور که راهی مدرسه شده ام فکر می کنم:

 چه خوب می شد اگر تاریخ تولدم را به زمانی دیگر موکول می کردم

زمانی که نه مدرسه ای باشدونه درس و کتابی

تا یک دل سیر بخوابم و به موسیقی مورد علاقه ام گوش  دهم

و بعد اگر وقتی بود

یک فیلم تماشا کنم

 و به همین سادگی در دنیای کوچکم از زندگی لذت ببرم .

امروز هم یکی از همان روزها بود

امروز مثل هر روز متولد شدم

بااین تفاوت که نه توانستم یک دل سیر بخوابم

نه موسیقی گوش کنم

و نه فیلمی ببینم!

"۱۸ سال پیش هم در حسرت همین چیزها بودم که متولد شدم!"

 

 

+ نوشته شده در 1:20 توسط آیدین.