دل دیوار سخت گرفته بود؛ نه کسی یادگاری می نوشت نه دردلی. خسته بودند همه مردم شهر همیشه شب بود و شهر غبارآلود و تاریک. ....گاه تکه ابری می بارید چشم به چراغی دوختم ، سوسو می زد. دیوار همچنان بی حرکت و غمگین یک سو نشسته بود. دل من هم گرفته بود، سلام کردم و جواب داد. او هم می نالید از همه مردم شهر. بغض گلویش را گرفته بود و صدای آجر هایش که بر هم می سایید. در آغوش گرفتمش؛ دلش حسابی پر بود.سبک شد. خواستم بروم که گفت:"باز هم میایی؟" با تکه چوبی پای دیوار نوشتم: "همانند امواج که به شنزار ساحل راه می جویند دقایق عمر ما نیز به سوی فرجام خویش می شتابند" ..... دل دیوار سخت گرفته بود. پ.ن:نوشتن بهتر از ننوشتن است!!!! پ.ن:زنگی کردن سحت تر از ننوشتن. پ.ن:سخت تر از همه ی اینها نوشتن چیزیه که دیگران بخوننش.