وقتی مغزت خالی شود و چیزی جز درد در شریانهایت جریان نداشته باشد
بیهوده می ایستی و خیره می شوی به کورسویی در ماورا و در ابرهای حجیم
به خودت می گویی:"من که همه چیز را درست انجام دادم پس چرا...؟"
و شاید روزی در یابی که اشکال همین بوده(و خواهد بود).
منجمد، گویی تنها عنصر متحرک، زمان است که کمابیش باز ایستاده است
شاید بی پروا شوی و از بلندای افکار پوچی که ساخته ای سقوط کنی.
و می دانم آخرین لحظه یعنی دقیقاً آخرین لحظه ای که داری با واقعیت برخورد می کنی
در دل می گویی کاش همان بالا می ماندم.
سردی آن را روی صورتم حس می کنم...
و در اتاقی که هوای گرفته و مسمومش آدم را ناخواسته به یاد سردخانه می اندازد.
دیگر از ارتفاع نمی ترسم...
۱.کاش یه جایی بود که آدم داد بزنه و همه بشنون
۲.کاش هیچ کسی گوش شنیدن نداشت