از شیب خیابان آرام پایین می لغزم
نم نم باران صورتم را تر می کند
به فکر کشیدن آخرین سیگار درون جیبم هستم
که آسمان می غرد.
به یاد روزهای "کافه آبی" می افتم
بوی قهوه و سیگار در پوست و گوشت آدمهایش نفوذ کرده بود
خنده های تلخ و گاهی هق هق و بغض عشّاق دروغگو...
آدمها طعم خاک داشتند،خاک باران زده.
نور چراغهای موّاج شهر از پشت شیشه های آبی،آدم را به یاد
اقیانوس می انداخت؛بیکران و عمیق.
به انتهای خیابان می رسم و آخرین سیگار را دود می کنم
و خوشحالم که دیگر چیزی برای از دست دادن نیست.