تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
کافه آبی
از شیب خیابان آرام پایین می لغزم
نم نم باران صورتم را تر می کند
به فکر کشیدن آخرین سیگار درون جیبم هستم
که آسمان می غرد.
به یاد روزهای "کافه آبی" می افتم
بوی قهوه و سیگار در پوست و گوشت آدمهایش نفوذ کرده بود
خنده های تلخ و گاهی هق هق و بغض عشّاق دروغگو...
آدمها طعم خاک داشتند،خاک باران زده.
نور چراغهای موّاج شهر از پشت شیشه های آبی،آدم را به یاد
اقیانوس می انداخت؛بیکران و عمیق.
به انتهای خیابان می رسم و آخرین سیگار را دود می کنم
و خوشحالم که دیگر چیزی برای از دست دادن نیست.

+ نوشته شده در 16:41 توسط آیدین.