تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
ورق را برگردان
تنها و درمانده در بزرگراه طولانی و پایان ناپذیر شرقی
می توانی به صدای موتور ماشین گوش دهی که همچون تکنوازیهای پرسروصدا می نالد.
می توانی به زن یا دختری که دیشب ملاقاتش کردی  فکر کنی
و افکارت همچو فرمان در دستت آنی منحرف می شوند و از جاده خارج
وقتی شانزده ساعت مداوم رانندگی می کنی و هیچ کار دیگری نیست
تو فقط آرزو میکنی کاش سفر به پایان برسد
و از هیچ چیز جز صدای موتور ماشین لذت نمی بری
 
ولی من اینجا هستم؛دوباره در جاده
من اینجا هستم، روی صحنه
من آنجا هستم، ورق را برگردان
 
وارد رستوران می شوی، خسته و درمانده از رانندگی
و حس می کنی وزن نگاه ها را بر خود هنگام که از سرما می لرزی
وانمود می کنی آزارت نمی دهند، ولی در درون می خواهی منفجر شوی؛ نگاه هایی که از سر تا پایت را نظاره می کنند
آری بیشتر مواقع صدای پچ پچ شان را نمی شنوی ولی گاه صدایشان را بلند می کنند تا تو بشنوی
همان کلیشه های همیشگی "کیه؟ "  "از کجا اومده؟"  "چرا این شکلیه؟"
ولی تو همیشه جواب ها را می دانی ولی جرئت گفتنش را نداری
جرئت داشته باش!
آنجا در زیر نورافکن ها، فرسنگ ها دور تر از من
هر ذره ی انرژی را به هدر می دهی
عرق بر روی بدنت همچون موسیقی که می نوازی جاری می شود، آری
دیر تر هنگام غروب، آن دم که بیدار در رختخواب دراز می کشی
با پژواک آمپیلیفایرها در سرت
آخرین سیگارت را دود می کنی و به خاطر می آوری چه گفت
"گفته های او"
 
ولی من اینجا هستم؛دوباره در جاده
من اینجا هستم، روی صحنه
من آنجا هستم، ورق را برگردان....ورق را برگردان
+ نوشته شده در 20:45 توسط آیدین.