
صبحها متولد می شوم
دست و رویی می شویم و
به اندازه ی یک کف دست نان و یک قاشق مربا خوری صبحانه می خورم
بعد همینطور که راهی مدرسه شده ام فکر می کنم:
چه خوب می شد اگر تاریخ تولدم را به زمانی دیگر موکول می کردم
زمانی که نه مدرسه ای باشدونه درس و کتابی
تا یک دل سیر بخوابم و به موسیقی مورد علاقه ام گوش دهم
و بعد اگر وقتی بود
یک فیلم تماشا کنم
و به همین سادگی در دنیای کوچکم از زندگی لذت ببرم .
امروز هم یکی از همان روزها بود
امروز مثل هر روز متولد شدم
بااین تفاوت که نه توانستم یک دل سیر بخوابم
نه موسیقی گوش کنم
و نه فیلمی ببینم!
"۱۸ سال پیش هم در حسرت همین چیزها بودم که متولد شدم!"