تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
پنجشنبه پانزدهم دی 1384
ترس=سقوط

بي پروا از کنارش مي گذرم تقريبا احساسي جز شادي ندارم
شايد جملات کم باشد، گاه واژه ها؛
انگار از قبل مي دانستم که تمام اين حرفها را روزي کسي خواهد شنيد.
سرمستم و سرخوش،همانقدرشاد که يک آدم الکي خوش!!
مثل کسي که بهترين اتفاق در زندگيش افتاده و کسي را ندارد که بگويد
من نه،من کسي را دارم که ناگفتني هايم را مي شنود،
آنقدر به من نزديک،که احساس مي کنم در گوشت و
پوستم رسوخ کرده،روحم که گويي مال اوست.
خودم را يک سره به او مي سپارم تا مبادا از ترس جا گذاشتن پله اي
در زندگي، سقوط کنم.

+ نوشته شده در 10:38 توسط آیدین.