سکه را بي هدف به بالا مي اندازم و در چرخ زدن آن مي انديشمهر دو روي آن خط بودخطي به مرز هيچ ، خطي به سوي پوچو آنگاه نمي دانم کدامين خط موازي، در بي نهايت مرا قطع مي کند.