امروز بر حسب یک قرار نا فرجام، توفیق اجباری نسیبم شد و برای وقت گذرانی مجبور شدم (البته به قول یه نفر هیچوقت مجبور نشو!!!) تو کوچه پس کوچه های شریعتی چرخی بزنم. خیلی وقت بود که کوچه های باریک و تو در توی تهران را ندیده بودم، یه جورایی برام جالب بود که به فاصله ی نه چندان زیادی از آن خیابان شلوغ،پراز اتومبیل های رنگارنگ و آدمهای رنگارگتر داخل آنها و آدمهای خسته ی پر مشغله و کافی شاپ های پر از دود و بوی قهوه ی آمیخته به عطرهای گرانقیمت؛هنوز هم می شود-به قول سهراب-صدای پای آب را شنید (هر چند که دیگر این روزها آب از بستر بتنی ما آدمها می گذرد و عطر و منظره ی آن آبی که سهراب می گفت را ندارد؛ ولی هرچه باشد صدای همان آب را دارد). در این کوچه گردی به یک پارک کوچکی رسیدم که همانطور که انتظار می رفت ۱۰-۱۵ تا بچه ی قد و نیم قد از تاب و سرسره هایش آویزان بودند و در گوشه ای چهره ی گرفته ی نیمکتی توجهم را جلب کرد، بروی نیمکت جا خوش کردم و به بچه ها نگاه کردم. این منظره ی تقریباً عادی مثل همیشه نبود و احساسی غریبی داشتم.شاید چون آنقدر خودمان را در دلبستگی های این زندگی غرق کرده ایم که زیبایی کوچکترین چیزها را از یاد برده ایم. یا شاید هم این احساس چند دقیقه ی بعد بوجود آمد؛ وقتی که کتاب شعری (کتاب به وقت گرینویچ، حسین پناهی) که یک ساعت پیش خریده بودم را باز کردم و اولین شعری که به چشمم خورد این بود: چه اوقات سختی که بر من گذشت! گواه دل ریش من، ماه بود! دمی شک نکردیم به شاهراه ها، دریغا که بی راهه ها راه بود!
پ.ن: بعضی وقت ها باید سرمونو از تو لاک سخت و بی روزنه ای که ار افکارمون ساختیم بیرون بیاریم و یه نگاهی به اطرافمون بندازیم-هر قدر کوتاه.