تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
چهارشنبه سی ام فروردین 1385
فاحشه ی شهر ما
فاحشه ی شهر ما
 
صبحها که از خواب بر می خیزد
     آرایش شب قبل را از صورت پاک می کند
چای می نوشد؛ به کلاغهای سیاهِ شوم لب پنجره غذا می دهد
وحسرت و نفرین را بر دل کفتران شهر می گذارد.
گفت که روزی با مسیح موعود چای نوشیده
"مسیح دستم را بوسید و از من خواست تا برایش دعا کنم"
         - مردم لعن و نفرین نثارش کردند-
هر شب در اعماق نور و دود و رنگ شهر گم می شود
و صبح با خود در آیینه زمزمه می کند.
فاحشه ی شهر ما راز دیگری هم داشت
رازی که هر روز در آیینه یه خود می گفت
او به خود می گفت شبی با مسیح همبستر شده.
+ نوشته شده در 17:35 توسط آیدین.