سرزمين روياهايم
در سرزمين سوالها حق نداري بگويي
چرا؟ چه کسي؟ چطور؟ و...
در سرزمين جواب به تو مي گويند
مگر خدا را قبول نداري؟
مگر نمي داني رابطه ي عليّت چيست؟
مگر نمي خواهي رستگار شوي
پس دهان زيبايت را ببند و سکوت کن
در سرزمين روياهايم مي توانم عاشق شوم
عاشق فرشتگان بالدار
و وقتي از پنجره ي کوچکِ چشمم به باغ مي نگرم
خدا را مي بينم که سرفه کنان با قامتي بلند و
قوز کرده و پالتويي مشکي بر تن و دمپايي هاي
لاستيکي اش که لخ لخ کنان روي موزائيک هاي
حياط مي کشند و کمي لنگان قدم بر مي دارد، به سمت
من مي آيد و من از پنجره برايش دست تکان مي دهم
و او با سرفه لبخندي مي زند.
و صبحها آن "گياه بهشتي" را که دو سالي است
در باغچه ي کوچک پشت اتاقم کاشته ام، مي بوسم
و اي کاش آن گياه به خدايم مي گفت که من کيستم
تا شايد خدا هم به آن گياه مي گفت من کيستم.
و شب هنگام قبل از آنکه بخوابم و سرزمين روياهايم
را ترک بگويم به هوس راني ملخ مي انديشم
و به خود مي گويم که او هوس بازترين مخلوق است.