تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
جمعه یکم اردیبهشت 1385
سرزمين روياهايم
سرزمين روياهايم
 
در سرزمين سوالها حق نداري بگويي
چرا؟ چه کسي؟ چطور؟ و...
در سرزمين جواب به تو مي گويند
مگر خدا را قبول نداري؟
مگر نمي داني رابطه ي عليّت چيست؟
مگر نمي خواهي رستگار شوي
پس دهان زيبايت را ببند و سکوت کن
در سرزمين روياهايم مي توانم عاشق شوم
عاشق فرشتگان بالدار
و وقتي از پنجره ي کوچکِ چشمم به باغ مي نگرم
خدا را مي بينم که سرفه کنان با قامتي بلند و
قوز کرده و پالتويي مشکي بر تن و دمپايي هاي
لاستيکي اش که لخ لخ کنان روي موزائيک هاي
حياط مي کشند و کمي لنگان قدم بر مي دارد، به سمت
من مي آيد و من از پنجره برايش دست تکان مي دهم
و او با سرفه لبخندي مي زند.
و صبحها آن "گياه بهشتي" را که دو سالي است
در باغچه ي کوچک پشت اتاقم کاشته ام، مي بوسم
و اي کاش آن گياه به خدايم مي گفت که من کيستم
تا شايد خدا هم به آن گياه مي گفت من کيستم.
و شب هنگام قبل از آنکه بخوابم و سرزمين روياهايم
را ترک بگويم به هوس راني ملخ مي انديشم
و به خود مي گويم که او هوس بازترين مخلوق است.

+ نوشته شده در 17:59 توسط آیدین.