1)
آن سال زمستان برف سنگيني باريده بود؛ خيابانهاي تهران بعد از سالها يکدست سفيد پوش شده بود.ژاله به
آرامي و با احتياط در پياده روي يخ زده قدم بر مي داشت، هشت ماهه بود، جثه ي لاغري داشت و ريز نقش بود و شکم بالا آمده اش از دور نمايان بود.
او و نيما سه سالي بود که ازدواج کرده بودند.هر دو دانشجو بودند که با هم آشنا شدند، با وجود اصرارهاي خانواده ي دو طرف براي آشنايي بيشتر،
آنها بعد از شش ماه از آغاز آشنايي ازدواج کردند.يکديگر را خيلي دوست داشتند.
نيما چند ماهي بود که براي کار به ارمنستان رفته بود و تنها ارتباط آنها تلفنهاي يک هفته در ميان نيما بود.
هر دو- سه ماه يکبار پول مي فرستادولي پول کافي نبود، اجاره خانه زياد شده بود، ژاله با کمترين خورد و خوراک مي ساخت و در عوض مقداري
از پول را براي هزينه هاي فرزندشان پس انداز مي کرد. مي دانست که هزينه هاي زيادي پيش رو دارد.
سه ترم مرخصي از دانشگاه گرفته بود تا هم هزينه ي رفت و آمدهايش کم شود و هم بيشتر استراحت کند، روزها در خانه بافتني مي بافت و براي
کوچولوي درون شکمش لباس مي دوخت، تقريبا هر چه لباس لازم بود با کمترين هزينه به دست خودش دوخته بود.
شبها در خلوت و تنهاييش شمعي به ياد نيما روشن مي کرد و با کوچوليش حرف ميزد، برايش قصّه مي گفت و از پدرش برايش مي گفت.
ده روزي مي شد که از نيما بي خبر بود.دل تنگش شده بود، آدم قوي و صبوري بود، ولي با اين حال شبها قبل از به خواب رفتن گريه مي کرد
شب و روزش را با خانه داري و دوخت و دوز پر مي کرد تا کمتر به فکر فرو رود.
چند روز ديگر هم گذشت بدون خبري از نيما، به حساب ژاله سيزده روز و ده ساعت از زمان آخرين مکالمه يشان مي گذشت.
قبلا هم شده بود که چند روزي تماس نگيرد حتي بيشتر از بيست روز.
صبح روز پانزدهم، ژاله که خيلي دل تنگ و نگران بود با مادرش که چند صد کيلومتر با او فاصله داشت تماس گرفت، نگفت که پانزده روز
بيشتر است که از نيما بي خبر است، فقط دلش مي خواست صداي گرم مادرش زخمهاي کهنه ي قلبش را التيام بخشد و کمي درد دل کند.
مادرش خود را ملامت مي کرد که توان اين را ندارد که از او مراقبت کند، ژاله هم مي دانست که نبايد از مادر پيرش توقعي داشته باشد.
روزها سپري مي شد و هر روز غصّه و درد و نگراني ژاله بيشتر مي شد.
روز بيست و دوم درد ژاله شروع شد مي دانست که بايد چه کار کند، ساکش آماده بود، نيما قبل از رفتن به يکي از همسايه ها سپرده بود
که اگر ژاله کمک خواست او را به بيمارستان برسانند.
ژاله خودش را به زحمت به در آپارتمان همسايه رساند، خانم همسايه به سرعت آماده شد و با همسرش، ژاله را به بيمارستان بردند،
*********
2)
نيما ساعت هشت شب به تهران رسيد، سفر زمينيش دو روزي طول کشيده بود.به ژاله خبر نداده بود که قرار است برگردد؛ نمي دانم شايد مي خواسته
غافلگيرش کند يا شايد هم فراموش کرده بود که خبر دهد.
وقتي به آپارتمان کوچک قديميشان مي رسد لحظه اي جلوي در مي ايستد و به نماي آجري دوده گرفته ي ساختمان چشم مي دوزد،ديوارها بر اثر نشت
آب، نم پس داده و شکم آورده بودند.همانطور که داشت به آرامي دسته کليدش را از داخل ساکش در مي آورد با خود فکر کرد که زود تر بايد به سر و وضع ساختمان برسد.
در آپارتمان کوچک را که شامل يک اتاق و يک آشپزخانه و دستشويي مي شد باز کرد.همه چراغها خاموش بود.در نگاه نيما هم اثري از شوق ديدن ژاله نبود و اين بر حالت غمبار و مرده ي اتاق مي افزود.
نيما دو بار ژاله را صدا زد ولي جوابي نيامد.
اتاق را با نگاهي دور زد، گويي دنبال جسمي بي جان مي گشت.شايد فقط کمي نگراني در نگاهش موج مي زد.به سمت ميز وسط اتاق قدم بر داشت،
کاغذي که با بي سليقگي از دفترچه يادداشت جدا شده بود توجهش را جلب کرد و قبل از اينکه يادداشت را بخواند مي دانست که در نامه چه نوشته شده بود.کتش را به تن کرد و در حالي که از راه پله پايين مي رفت يادداشت را خواند؛ دست خط ژاله را شناخت که فقط نوشته بود "من رفتم بيمارستان"
*********
3)
ساعت از يازده شب گذشته بود که پرستار از اتاق بيرون آمد و به سمت آقا و خانم همسايه رفت و گفت:"تبريک مي گم،حال مادر و بچه هر دو خوبه"
خانم همسايه از طرفي خوشحال شده بود و از طرفي از بي مسئوليتي نيما شکايت مي کرد و مي گفت:"واي چقدر خوب شد که همه چيز رو به راهه اگه اتفاقي مي افتاد چطور مي شد؟ ما چي کار بايد مي کريم؟ اين شوهرشم که يه ذره به فکر نيست زن هشت ماهه رو ول کرده به امان خدا؛ بگم خدا..." آقاي همسايه هم گفت:"شما زنا که نمي فهمين زندگي خرج داره؛ بابا رفته کار کنه. نرفته گشت و گذار که."
ادامه خواهد داشت(احتمالاْ)