تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
تکرار..

بارها سعی کردم تا کلماتم را قبل از اینکه به زبان بیارم تکرار کنم تا ناخواسته تپق نزنم
یا چیزی از قلم نیفتد.تقریباً می دونستم که هیچ راه برگشتی نیست.
اگر هم بود آنطوری نبود که چیزی عوض بشه.
تمام مدتی که به اون صفحه ی لعنتی چشم دوخته بودم، تک تک حرفهام رو زیر و رو می کردم...
شاید تلخ بودنش آنقدر بود که جز به تلخی فکر نمی کردم.
ولی باور نمیکرد که خواستم همه چیز کمی شیرین تر باشد و حیف از آنکه نشد...
و همین که داشتم جملاتم را بار دیگر در ذهن هجّی می کردم از سرم گذشت:
ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود!
ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود!
ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود!
و به تمام دقایق اندیشیدم و تمام جاهای بودن و نبودن و حتی خیالبافی ها
و حتی به یادداشت های خط خورده ام نگاهی انداختم، نگاهی ملامت گرانه و خالی از احساس.
و برای آخرین بار جملاتم را در ذهن مرور کردم تا چیزی از قلم نیفتد...

+ نوشته شده در 22:5 توسط آیدین.