شاید همه چیز از یک شکّ شروع شد. یک بدبینی ساده و در عین حال آزار دهنده مثل اینکه بدونی یه سوسک بزرگ تو اتاقته ولی هر چی می گردی پیداش نمی کنی.به کوچکترین حرفها و حرکات دقت می کنی تا مبادا خطایی ازش سر بزنه و تو نیبنیش،درسته شاید نخوای به روی خودت بیارییا حتی بروز بدی ولی می خوای حداقل مطمئن بشی. شایدم باید به قبل تر نگاه کرد قبل از اینکه شکّی باشه چیزه دیگه ای بود مثل حسادت یا شاید هم حسرت و همین باعث شد تا همه چیزعوض بشه...بعد یهو به این فکر می افتی که شاید بشه یه جور دیگه یا جای دیگه اصلاً یه زندگی جدیدی رو شروع کرد، با کار جدید،با آدمای جدید،با سرگرمی ها و علایق جدید...ولی ترس از اتفاقات دوباره آدم رو سست و بی اعتماد می کنه و ترجیح میدی با همون شکّ و ظن ادامه بدی. کوچکتر که بودم همه چیزو خراب می کردم از اسباب بازی بگیر تا وسایل برقی خونه.به قول مامانم دل و روده ی همه چیزو می کشیدم بیرون.زیاد نگذشت که بزرگ شدم و این بار به جای وسایل خونه دل و روده ی آدما رو می کشیدم بیرون،البته منظورم کشتن نیست، بدتر از مردن هم وجود داره... بعدها دیگه هیچ چیز دائمی نبود از حرفها و قولها بگیر تا گریه ها و خنده ها،تقریباً عادی شده بود و هیچ کدوم اعتراضی نداشتیم، می شه گفت آدما خودشون تصمیم می گیرن همه چیز عادی بشه،البته یه برادری دارم که اگه این حرفو می شنید می گفت تصمیم واسه آدم وجود نداره چون بزرگترین تصمیم زندگیت از قبل گرفته شده و اون هم پا گذاشتن تو این دنیاست. و باز یاد میلان کوندرا می افتم،می گفت"آزادی؟شما در این زندگی می توانید خوشبخت یا بدبخت باشید. آزادی شما مبتنی بر این انتخاب شماست که می خواهید لذت ببرید یا نه؟..."؛ البته من هر بار یاد این جمله می افتم پیش خودم جمله رو عوض می کنم و با تمسخر می گم شما در اینزندگی می توانید خوشبخت یا بدبخت باشید. خوشبخت خواهید بود در صورتی که به چیزی به نام آزادی اعتقاد نداشته باشید. پس گور بابای آزادی...