تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
سه شنبه نهم خرداد 1385
چشم چپِ سگ
 
طرحي از يک فرشته در ذهن مي زنم
با بالهايي از کاغذ کاهي
با چمشاني به سياهي چشمان گاو
با سري تراشيده، مثل سربازهاي تازه خدمت
و آنقدر کوچک که در دستانم جا شود
دنياي سختي است وقتي خدا خواب آدم مي بيند
و فرشته ي من خواب رهايي
و وقتي مي بينم پيرمردِ نابينا، سگِ پيرش
را آزاد مي کند و روي نيمکت پارک مي نشيند
منم چشمانم را مي بندم تا لحظه اي کور شوم
و آنگاه فرشته ام را در ظلمت مي بوسم و
رهايش مي کنم.
و وقتي چشم باز مي کنم پيرمرد مرا تماشا مي کند
و مي دانم که مرا مي بيند.
 
1.2.85

پ.ن: هر چند ناچیز ولی برای عزیزی که شعر می خواست...

+ نوشته شده در 21:20 توسط آیدین.