چشم چپِ سگ
طرحي از يک فرشته در ذهن مي زنم
با بالهايي از کاغذ کاهي
با چمشاني به سياهي چشمان گاو
با سري تراشيده، مثل سربازهاي تازه خدمت
و آنقدر کوچک که در دستانم جا شود
دنياي سختي است وقتي خدا خواب آدم مي بيند
و فرشته ي من خواب رهايي
و وقتي مي بينم پيرمردِ نابينا، سگِ پيرش
را آزاد مي کند و روي نيمکت پارک مي نشيند
منم چشمانم را مي بندم تا لحظه اي کور شوم
و آنگاه فرشته ام را در ظلمت مي بوسم و
رهايش مي کنم.
و وقتي چشم باز مي کنم پيرمرد مرا تماشا مي کند
و مي دانم که مرا مي بيند.
1.2.85
پ.ن: هر چند ناچیز ولی برای عزیزی که شعر می خواست...