سرخ
چقدر از فلاسفه بدم مي آيد
با آن کلاههاي مسخره و ريش بلند
و آن نگاههاي عاقل اندر سفيه
جهان تناقض،جهان بدعت و يک سري
چيزهايي که حتي گاوهاي همسايه هم که آنقدر
فهيم هستند،درک نمي کنند.
و وقتي يرايت مي نويسم، نمي خواهم به آن
آدمهاي احمق فکر کنم.
مي دانم که هيچ کس نمي تواند عشق را بسرايد
ولي مي توانم داستانهاي خوبي برايت بگويم
داستان عشق ماده گاوي به سرگين غلتان
داستان تن فروشي زنبور ملکه
داستان پسر بچه ي لبو فروش
و چقدر دوست دارم لبو را، وقتي که تو درکنارم
نشسته اي و لب هايت از آن سرخ تر است.
و وقتي نمي توانم کاغذ را سياه کنم براي
داستانهايي که فقط چراغ مطالعه ام مي خواند
از خودم بيزار مي شوم
و به سرخي تو مي انديشم و لبخندي مي زنم هرچند بي رمق ولی از ته دل.