دندان عقل فيل
پا که به بيرون نهاد ، گمان کرد
زندگي همان نور خورشيد بود
که سايه ي عريض و طويل و تاريکش
را طلايي مي کرد.
و آن دم که ديگر خورشيد در آسمان نبود
لامپ مهتابي بالاي سرش نمي توانست
ذهنش را روشن کند.
و خورشيد در کسوف دائمي ماند.
ولي درد او بيش از اينها بود.
حتي بيشتر از درد دندان عقل فيل
زيرا خورشيد ديگر فقط
سايه اي داشت عريض و طويل و تاريک