هيولاي خانگي ام
دو روزي است که برادرم خانه نيست
ديروز هيولاي خانگي ام را در حمام شستم
به سختي سرش را زير دوش مي گرفت،
تازه نتوانستم پشتش را کيسه بکشم
شب که خواستم دندانهاي هيولايم را بعد از خوردن شامش مسواک بزنم
استخواني نازک از لاي دندانهايش افتاد
باز فهميدم شيطنت کرده.روي باقيمانده هاي استخوان
چيزي شبيه ساعت بود، ساعتي خيلي آشنا،ساعت برادرم،
صد بار به هيولايم گفتم
"خوردن آدمها شوخيه بامزه اي نيست"
ولي عيبي ندارد اشتباه کرده بود ديگر کاريش نمي شد کرد
اميدوارم برادرم از شوخي هيولايم ناراحت نشده باشد...