
سوار باد که مي شوم زوزه مي کشد
مي خواهد مرا به نا کجا آبادش برد
مي گويم "به تو مي گويند هربرباد؟"
مي گويد:"نه به تو مي گويند."
و راست هم مي گفت. باد مرا بالا برد
حتي بالاتر از لاک پشت هايي که پرواز مي کردند روزي
و ديگر در اين آسمان کثيف شهر ديده نمي شوند.
آنقدر بالا مي رويم که زمين مي شود نقطه
در دل مي گويم اين همان راهي است که آدمها
مي روند پيش خدا؟
باد مي گويد:"نترس هنوز نمرده اي"
ولي من نمي ترسيدم و دلم مي خواست صورت سرخ و
گوشتالوي خدا را ببينم با آن سبيل پر پشت...
باد که آرام ميگيرد من لب پنجه ام نشسته ام و
اشک مي ريزم براي لپ هاي سرخ خدا