آقاي ساکن آپارتمان شماره ي 4 ديروز دست به يک حرکت انتحاري زد ، صبح کله صحر(ساعت 11 البته) از آپارتمانش که قريب به 3 روز در آن جا خوش کرده بود و پا بيرون نگذاشته بود بيرون زد و به قصد گرفتن چند قطعه عکس سفر ماجراجويا نه اش را به سمت مترو آغاز کرد.
از پله هاي برقي که پايين رفت صاف رفت به سمت باجه ي فروش بليت و يک بليت دو سفره به قيمت 175 تومان خريد و خلاصه با فشار جمعيت و داد بيداد مسولين توانست راهي از بين جمعيت پيدا کند و به سمت سکوي ايستگاه رفت آقاي ساکن آپارتمان شماره ي 4 از آنجا که اينجا را با فرنگ اشتباه گرفته بود با ژستي هنري دست به کوله اش برد و دوربين نه چندان حرفه ايش را درآورد و سه پايه اش را هم باز کردو کادر بست و تنظيم کرد و منتظر رسيدن کرم غول پيکر آهني اي که در اين سوراخهاي نا مطمئن شهر جولان مي داد شد که يک آقاي شيک پوش جوان که نمي دانم ساکن کدام آپارتمان بود جلو آمد و به آقاي ساکن آپارتمان شماره ي 4 گفت:"ببخشيد مي دونيد که اينجا عکسبرداري و فيلمبرداري ممنوعه؟ به خصوص اگه دوربين حرفه اي باشه" آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 يه نگاهي به دوربين انداخت و گفت:"اِ..ببخشيد من نمي دونستم ولي خب دوربين من خيلي هم حرفه اي نيست من فقط مي خواستم چندتا عکس بگيرم" آقاي شيک پوش با نگاهي جدي تر و سخت گيرانه تر از قبل گفت:"من نمي دونم آقا به ما اجازه ندادن که بذاريم بدون مجوز از اين کارا بکنن" و آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 هم با کمي لفت و ليس سه پايه رو جمع کرد و دوربين را انداخت روي شانه اش به محض رفتن آقاي مسول دوربينش را دست گرفت و چلپ چلپ عکس انداخت و در حالي که يک چشمش به اطراف بود تا طرف دوباره برنگردد با آمدن قطار توانست آن لحظه ي دلخواهش را ثبت کند گرچه اولش از اينکه نتوانسته بود از سه پايه استفاده کند ناراضي بود ولي بعدا که با نگاهي مغرور به حاصل کارش نگاه مي کرد از کارايي خودش تعجب کرد و به خود گفت:"تا وقتي آدم دو تا دست سالم داره سه تا پاي اضافه مي خواد چي کار؟؟" خلاصه يک ساعتي از اين واگن به اون واگن رفت و از آدما عکس انداخت خسته که شد نشست بغل دست يک پسر 17-18 ساله پسره خيلي مضطرب و مشوش بود. آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 که حوصله اش سر رفته بود سر صحبت را باز کرد و چشمتون روز بد نبينه پسر جوان عازم سفري بس خفن تر و ماجراجويانه تر بود...کنکور...بگذريم که آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 چقدر حول دانشگاه نرفتنش حرف زد...تقريبا دو ساعت که از اين سفر نه چندان جذاب گذشت آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 تصميم گرفت به همان 20-30 قطعه عکس اکتفا کند...
اين تازه از روزهاي جذاب آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 بود...بيچاره آقاي ساکن آپارتمان شماره 4 که مي خواد بزرگ شدنش را با ولخرجيِ زمان از ياد ببرد...حيف که گريزي نيست نه براي او و نه براي هيچکس ديگر.