بعد از سه بار پاک کردن و نوشتن هنوز هم نمی دانم که چه می خواهم بنویسم
گاهی زندگی که مثل چرخ گاری لنگ لنگ می زند ، در سرازیری حوادث آنقدر می چرخد
و می چرخد و می چرخد که همه چیز در دلش به هم می خورد و می شود چیزی مثل آش شله قلمکار
آنوقت است که آدم حسرت نداشته ها را می خورد و نداشتن داشته ها...
زندگی سخت نیست ولی سخت شد، از زمانی که همه خواستند همه جا را آسفالت و خط کشی کنند
از وقتی آنقدر تونل و جاده فرعی ساختند که دیگر نه سر بالایی باقی گذاشتند نه سرازیری.
آدمهای کمی را می شناسم و آدمهای کمتری من را می شناسند، به این نتیجه رسیدم که
آقای ساکن آپارتمان شماره ی 4 هم دیگر برایم غریبه شده...
این روزها دلم یک بهانه می خواهد ، یک بهانه برای خوش بودن، برای الکی خوش بودن
افسوس آنقدر دل به دریای زندگی زدیم که چیزی جز دریا زدگی عایدمان نشد
نمی دانم شاید همین حالا شاید هم چند لحظه بعد بهانه ای پیدا شود...شاید...