تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
دوشنبه نوزدهم دی 1384
برف داغ
خونه ي قبليمون تقريباً خارج شهر بود و تو ارتفاع ، از پشت پنجره اش تمام شهر ديده مي شد
شهري بزرگ و دود آلود در عين حال دوست داشتني، گاهي هم پرنده اي خيس لب پنجره مي نشست،
پرنده اي که کمتر از من دود شهر رو خورده بود
پشت اين پنجره نه شهري ديده ميشه نه پرنده اي ، فقط گاه گاهي يه يا کريم خسته و دود خورده لب پنجره مي شينه
ولي آدم ترجيح مي ده نگاه ترحم آميزش رو حروم اين موجود چرک و کثيف نکنه
چشمهامون عادت کرده به ديدن اين يا کريم ها و نديدن شهر غبار گرفته و برفی.
پونه گفت "برف".داغ دلم تازه شد منم يه شعر ازولاديمير ماياکوفسکي مي نويسم :
 صداهاي ديگر برخاست:
بردگان بر ويرانه هاي رنج آباد به رقص بر خاستند
مردمي از خانه هاي تاريک سر کشيدند
وبرفي گران شروع کرد.

پدرم کوتوال قلعه هاي فتح ناکرده بود:
دريچه ي برج را بست و چراغ را خاموش کرد.
(من چيزي زمزمه مي کردم)
برف پايان ناپذير بود
اما مردمي از کوچه ها به خيابان مي ريختند
که برف
پيراهن گرم برهنگيشان بود.
(من در کنار آتش مي لرزيدم)

پ.ن: شعر بلندي بود يه قسمت کوچيکشو گذاشتم، به اميد روزهاي برفي...

+ نوشته شده در 19:9 توسط آیدین.