دست راستم را بر شانه هاي زني فراموش کرده ام
و چشم هايم را در موهاي ژوليده اش
بي دست و چشم
من به بادي فکر مي کنم
که خاک مزار دوستانم را
به دامنه ي مرثيه ها مي راند.
زني شانه هايش را
زير دست راستم فراموش کرده است
و موهايش را در چشمانم
بي شانه، بي مو
نمي دانم به چه فکر مي کند.
....
آتش اينجاست
همين جا
اين سوي سينه که نامش چپ است
وگرنه من چه کاره بودم به دوست داشتن و دوست داشتن؟
اين همه کوچه ي تنگ و تاريک و باريک و ديگر مهم
نيست ها را گشتن به دنبال چه مي دانم چه چيز را که حس
خسته شود و دست سوي واژه پر دهد و واژه را بيابد و
نفس را معني بخشد و بدمد و بدمد و دم نزند و خزيدن و
برخاستن و افتادن ها رايک به يک ببيند و رو در روي
بادي بي چرا سربرافرازد
و بگويد:
آتش اينجاست
همين جا
اين سوي سينه که نامش چپ است.