فاصله ي تيرهاي چراغ برق را به شماره اي مي پيمودم
هوا که گرگ و ميش مي شد و جير جير جيرجيرک ها و غور غور غورباقه ها
به اوج مي رسيد، من نيز به اوج تپه ي خاطراتم رسيده بودم
"جايي بين هيچ کجا و خداحافظ"
جايي که دست دراز مي کردي مي توانستي آبي آسمان را مشت کني
- و سرو منتظر که بلنداي آسمان را مي خراشيد -
...
انگشتاني پريشان و منتظر، زل زده به آن سوي پنجره
پاهايي نا توان از گفتن حقيقت که ديگر راهي نيست
و قلبي خسته از تپيدن براي رسيدن به جايي ، نا کجا
به "جايي بين هيچ کجا و خداحافظ" که دست دراز مي کردي...