دستي که بر در ماند
گره از کلون در باز مي کرد
و آنسوي مه، مردي
انتظار را به سخره مي گرفت
...
پاسخ آن بود...
همان که بارها دست شد
و دست ، کلون شد
و کلون ، تقه اي شد بر در
و انتظار و انتظار
که عشق، قلب شد
و فلب، يخ شد
و يخ، سنگ
...
مرد ابلهانه قهقه سر مي داد
و مه غليظ .
دست هنوز بر در خيره بود
تا گره از کلون در باز کند.