تبليغاتX
سدیم ، آب و خودکشی
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
کومه
دستي که بر در ماند
گره از کلون در باز مي کرد
و آنسوي مه، مردي
انتظار را به سخره مي گرفت
 
...
 
پاسخ آن بود...
همان که بارها دست شد
و دست ، کلون شد
و کلون ، تقه اي شد بر در
و انتظار و انتظار
که عشق، قلب شد
و فلب، يخ شد
و يخ، سنگ
 
...
 
مرد ابلهانه قهقه سر  مي داد
و مه غليظ .
دست هنوز بر در خيره بود
تا گره از کلون در باز کند.
+ نوشته شده در 16:15 توسط آیدین.