گرچه طعمه ي امواج مي شوند
- در دريا-
عاشقان فراموش نمي کنند
لحظه ي پر شدن آب در ريه ها را
که همچون خطي از خون گرم
بر برف سپيد نابه هنجار است.
اما دستان فراموش شده ي کمک هاي زير آب،
لحظه ي تند شدن خاطرات در مقابل
چشمان خيره به "هيچ" آنان است
وآندم که مي نوشند و مي نوشند و مي نوشند
انديشيدن به شهوت وحشيانه ي سرخ چيزي از غم
باز ماندگان نمي کاهد.
دستاني که خيره به آسمان از آب بيرون زده
و التماس مي جويد، خسته از خواستن فرو مي رود
زير قطرات حيات.
خاکستر به خاکستر، خاک به خاک
يادبودي در ميدان شهر، دسته گلي بر خاک نمور قبر
و چند قطره اي اشک
اينگونه فراموش مي کنند يکديگر را...
اما عاشقان فراموش نمي کنند
دستاني که خيره به آسمان از آب بيرون زده و التماس مي جويد...