<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سديم،آب و خودکشي</title>
<link>http://dehshat.blogfa.com/</link>
<description>زير شيرواني را تميز مي کنم و خاطرات را زير تختم پنهان...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 29 Jul 2007 19:44:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نه شاید که نامش نهند نوستالژی</title>
<link>http://dehshat.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>نمی دونم غرور من بود یا تو...&lt;BR&gt;یا قرار بود اون نگاهها تمام جدول های &lt;BR&gt;خیابون رو از پنجره ی باز ماشین نظاره کنه...&lt;BR&gt;چیز هایی که به یاد می اومد و به سرعت یه&lt;BR&gt;خداحافظی کوتاه از یاد می رفت...&lt;BR&gt;و بعدش هم این ما بودیم که فکر می کردیم&lt;BR&gt;شاید باید همه ی این اتفاقات می افتاد و همین&lt;BR&gt;چند لحظه باقی می موند...&lt;BR&gt;چند لحظه بین جدول های حل نشده ی خیابون&lt;BR&gt;و خاطرات چسبناک ملس&amp;nbsp;گذشته...</description>
<pubDate>Sun, 29 Jul 2007 19:44:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehshat&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>dehshat</dc:creator>
<guid>http://dehshat.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dehshat.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>شاید فقط بدانی که هستم&lt;BR&gt;شاید سکوت تنها پل ارتباطی باشد&lt;BR&gt;وقتی می دانی که گفتنی هایت بی اندازه است&lt;BR&gt;و شاید سکوت بهترین مرهم باشد...&lt;BR&gt;برایش ساده بود&lt;BR&gt;برایم سخت&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;وسکوت...&lt;BR&gt;ولی دیگر همه چیز&lt;BR&gt;مانده بر سر تاقچه ی عادت و فراموشی&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;سکوت&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;فراموشی&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jul 2007 12:55:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehshat&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>dehshat</dc:creator>
<guid>http://dehshat.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dehshat.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>تزویر؟ تاکی؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Apr 2007 15:56:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehshat&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>dehshat</dc:creator>
<guid>http://dehshat.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!new year</title>
<link>http://dehshat.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>روزها گذشتند، آدمها هم مثل روزها،گذشتند&lt;BR&gt;طعم گس و ملسي داشت سالي که گذشت&lt;BR&gt;اميدوارم امسال کمي، فقط کمي شيرين تر باشد&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;سال نو مبارک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Mar 2007 19:39:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehshat&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>dehshat</dc:creator>
<guid>http://dehshat.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://dehshat.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>آه اگر دیروز برگردد، لحطه ای امروز من باشد&lt;BR/&gt;قلعه ی سنگین تنهایی چهار دیوارش ز هم پاشد</description>
<pubDate>Mon, 12 Mar 2007 12:48:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehshat&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>dehshat</dc:creator>
<guid>http://dehshat.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتراف نامه</title>
<link>http://dehshat.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>اولاْ مرسی از دعوت صباُ ثانیاْ:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1.کلاس پنجم دبستان که بودم عشق دسر درست کردن و اين چيزا داشتم، يه بار که از مدرسه بر مي گشتم رفتم پونزده تا Hobbyخريدم.اومدم خونه يه دونه قابلمه آلمينيومي بر داشتم، همه ي Hobby ها رو باز کردم و ريختم تو قابلمه و قابلمه رو هم مستقيم گذاشنم رو گاز! يه قاشق برداشتم و شکلات ها که داشت آب مي شد آروم هم مي زدم خلاصه همينطور که آب مي شد مي چسبيد به ته قابلمه...&lt;BR&gt;چند دقيقه بعد تقريباٌ همه ي شکلات چسبيده بود به قابلمه و قاشق هم توش گير کرد، همون موقع مامانم از در اومد تو منم که هول کرده بودم قابلمه رو با دستگيره برداشتم و بردم سريع تو اتاقم ، مونده بودم که چيکار کنم...قابلمه رو که هنوز حسابي داغ بود چپوندم زير تختم ولي غافل از اينکه کف اتاق موکت بود و قابلمه هم عين اتو داغ! &lt;BR&gt;بيشتر از اين کشش ندم ، همينقدر که مامانم بعد يکي دو ماهي قيد قابلمه و قاشق و دستگيره ي غيب شده رو زد و منم بعد از مدتي فرموشم شد و همه ي اون چيزا موند زير تختم.&lt;BR&gt;فقط يه سال بعدش موقع خونه تکوني قيافه ي مامانم وقتي کارگره داشتن تختم رو جا به جا مي کرد ديدني بود!&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;2.سال 78 عاشق پونه شدم تابستوني که مي خواستم برم کلاس پنجم(فکر کن!!!).5 سال تمام براش نامه مي نوشتم البته فقط مخاطبشون بود چون هيچ وقت پست نمي شد، در اصل توي يه دفتر مي نوشتم که حالا خدا عالمه چي سرش اومده!!&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;3.پنج سال پيش توي چت خودمو جاي يه دختر جا زدم، بعد چند ماه چت و تلفن(اون موقع هنوز صدام دچار بحران بلوغ یا بهتر بگم خروس نشان نشده بود)، آقاهه که سی سالش بود و بدجوری عاشق من شده بود! هی اصرار اصرار که ببینمت منم که ناچار انکار! خلاصه انقدر قضیه جدی شد که مجبور شدم یه داستان پیاده کنم ، یه جوری که دختره(خودم)بر اثر سرطان بمیره(با الهام از م.مودب پور)، برنامه اینجوری شد که یکی دو هفته آقاهه تو بی خبری از معشوقش موند و منم به عنوان پسر عموی دختره که یه بچه راهنمایی بودم زنگ زدم به طرف و گفتم فلانی مرده! بعدشم یه&lt;BR&gt;قرار گذاشتم و اومد یه سری نامه و عکس که متوفی براش گذاشته بود رو ازم بگیره، خلاصه اینکه این نقشه هم به خوبی پیاده شد و همه چیز به ظاهر تموم شد...ولی تا اون جایی که می دونم هنوز هم آقاهه عاشقمه!!!!&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;4.4-5 سالم بود یه بار خواب دیدم مامان بابام هیولا هستن و خودشونو شبیه آدم کردن، این خواب شد یه واقعیت بزرگ زندگیم و تا یکی دو سال ادامه داشت تا جایی که یه بار شب مامان بابام داشتن تلویزیون نگاه می کردن، منم مثلاً خوبیده بودم، ولی داشتم به هیولاگی مامان بابام فکر می کردم، کلافه شده بودم، اومدم تو هال جلوی مامان بابام داد زدم &quot;اون ماسک هاتونو بردارین من که می دونم هیولا هستین!&quot;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;5.تا سه و نیم سالگی( خیلی سخت بود نوشتنش!) علنی پستونک می خوردم تا یک سال بعدش هم یواشکی!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:&amp;nbsp;من اگه نخوام کسی رو دعوت کنم کیو باید ببینم؟؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Jan 2007 07:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehshat&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>dehshat</dc:creator>
<guid>http://dehshat.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس</title>
<link>http://dehshat.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>به قاب عکس بيهوده ننگر&lt;BR&gt;صاحب عکس ديگر اينجا نيست&lt;BR&gt;صاحب عکس سالها پيش از اينجا رفت&lt;BR&gt;صاحب عکس خاطراتش را جمع کرد و رفت&lt;BR&gt;صاحب عکس همان بود که مي خنديد و سيگار مي کشيد&lt;BR&gt;صاحب عکس حتي زير سيگاريش را هم با خود برد
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به صاحب عکس&amp;nbsp; بيهوده ننگر&lt;BR&gt;قاب عکس ديگر اينجا نيست&lt;BR&gt;قاب عکس سالها پيش گم شد&lt;BR&gt;قاب عکس کم کم ميخش شل شد و بعد&lt;BR&gt;...افتاد&lt;BR&gt;قاب عکس آن اوآخر حتي ديگر عکسي نداشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به سنگ تراش خورده ي روي زمين بيهوده ننگر&lt;BR&gt;صاحب عکس زير آن خاک هاي سياه نيست&lt;BR&gt;صاحب عکس سالها پيش از اينجا رفت و&lt;BR&gt;قاب عکسش را هم با خود برد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين ها را عکس بي قابش به من گفت&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Dec 2006 17:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehshat&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>dehshat</dc:creator>
<guid>http://dehshat.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به سردی انگشتان منجمد</title>
<link>http://dehshat.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>همچون قطرات بخار بر ليوان آب يخ&lt;BR&gt;روي ديوار زندگي مي لغزيم&lt;BR&gt;تا طعمه ي ديگر قطرات شويم که هر يک &lt;BR&gt;چنگ مي زنند به سطح صاف و صيغلي زندگي&lt;BR&gt;دست آخر، سنگينيمان مارا سرازير مي کند
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Nov 2006 15:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehshat&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>dehshat</dc:creator>
<guid>http://dehshat.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دريا زدگي</title>
<link>http://dehshat.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>گرچه طعمه ي امواج مي شوند&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; - در دريا-&lt;BR&gt;عاشقان فراموش نمي کنند&lt;BR&gt;لحظه ي پر شدن آب در ريه ها را&lt;BR&gt;که همچون خطي از خون گرم&lt;BR&gt;بر برف سپيد نابه هنجار است.&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;اما دستان فراموش شده ي کمک هاي زير آب، &lt;BR&gt;لحظه ي تند شدن خاطرات در مقابل &lt;BR&gt;چشمان خيره به &quot;هيچ&quot; آنان است&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;وآندم که مي نوشند و مي نوشند و مي نوشند&lt;BR&gt;انديشيدن به شهوت وحشيانه ي سرخ چيزي از غم&lt;BR&gt;باز ماندگان نمي کاهد.&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;دستاني که خيره به آسمان از آب بيرون زده&lt;BR&gt;و التماس مي جويد، خسته از خواستن فرو مي رود&lt;BR&gt;زير قطرات حيات.&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;خاکستر به خاکستر، خاک به خاک&lt;BR&gt;يادبودي در ميدان شهر، دسته گلي بر خاک نمور قبر&lt;BR&gt;و چند قطره اي اشک&lt;BR&gt;اينگونه فراموش مي کنند يکديگر را...&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;اما عاشقان فراموش نمي کنند&lt;BR&gt;دستاني که خيره به آسمان از آب بيرون زده و التماس مي جويد...</description>
<pubDate>Fri, 24 Nov 2006 15:11:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehshat&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>dehshat</dc:creator>
<guid>http://dehshat.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کومه</title>
<link>http://dehshat.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>دستي که بر در ماند&lt;BR&gt;گره از کلون در باز مي کرد&lt;BR&gt;و آنسوي مه، مردي&lt;BR&gt;انتظار را به سخره مي گرفت&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;پاسخ آن بود...&lt;BR&gt;همان که بارها دست شد&lt;BR&gt;و دست ، کلون شد&lt;BR&gt;و کلون ، تقه اي شد بر در&lt;BR&gt;و انتظار و انتظار &lt;BR&gt;که عشق، قلب شد&lt;BR&gt;و فلب، يخ شد&lt;BR&gt;و يخ، سنگ&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;مرد ابلهانه قهقه سر&amp;nbsp; مي داد&lt;BR&gt;و مه غليظ .&lt;BR&gt;دست هنوز بر در خيره بود&lt;BR&gt;تا گره از کلون در باز کند.&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Nov 2006 13:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehshat&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>dehshat</dc:creator>
<guid>http://dehshat.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
